Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

نشد با شاخه ها بغل کنم تورو ..

جانِ دل ، عزیز ترین داراییِ این زندگیِ پوچ ،
ای به فدای صدا زدن هایت ، لبخند هایت ..
اگر میماندی ، همین سینه ی دردمندم را سپر بلایت میکردم ،
راه و بی راه فدای طرز نگاهت میشدم ..
آواره ی پناهگاهِ امنِ دستانت میشدم ..
ولی حالا که نیستی ، حالا که داری میروی و 
به التماس هیچ جاده ای بازنخواهی گشت ،
تو را به مولا [D;] صدایم را نگیر ..
گاهی بیا ، سر بزن به ویرانه ام ..
بگذارد صدایی در من بماند تا اسمت را به گوش دلتنگی هایم فریاد بزنم ..
بگذار مثل همیشه یک خواهر بگویم هزار تای دیگر بعدی را بی اختیار خواهم گفت ..
خداحافظی نکن با من .. حرف رفتن نزن ..
بگو که میمانی ، نفس میکشی در حوالیِ این بغض ها ، این درد ها ..
مرا با این چمدانِ لعنتی تنها نزار .. 
چیزی را بهانه کن برگرد ، وانمود کن آمده ای دنبال من ،
دنبالِ اسمت که گم شده در میان فریاد هایم ..
بیا برگرد ، بیا تا آغاز کنم "جانِ من نرو بمان" هایم را ..
نرو ، رفتن راهِ تو نیست ..
من اینجا ، دوام نمی آورم بی تو ..
+مبارکت باشه جانِ دلِ خواهر ..
++ بابت نبودن این چند وقت عمیقاً شرمسارم ، جبران میکنم .. اگه عمری باشه ..
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان