Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

یه حسی هست به اسم "چیزی برای از دست دادن نداشتن" ...

چقدر دلم میخواد من بمونم و همین عینک ته استکانیم و کتابام و اتاقم و بقیه وسایلم ، بدون آدما ، این آدمایی که میگم استثنا نداره ، بدون همه ، تنهای تنها ! یه جور زجر کش کردن هم داریم که همه چیز یه طوری میشه که آدم با وجود تنها بودن زیاد ، میگه نخواستم اصلا ، گور باباتون ! خب این خیلی حال بدیه ، طرف اصلا ً نمیدونه باید چیکار کنه ، جایی هم واسهذاعتراض نیست ، نه که نباشه و اعتراضی به این زندگی نکبتی وارد نباشه ، ولی کسی نیست که اعتراض رو بشنوه ، دارم به این فکز میکنم که یه آدم چجوری میتونه بیست و اندی سن داشته باشه ؟! اصلا میشه ؟! شدنیه ؟! چجوری دووم آورده ، چجوری تونسته تنها باشه در عین حال یه عالمه آدم پیشش باشن ؟!

بعد با خودم میگم حتماً خیلی آدم قوی ای بوده که تونسته ، بعد یه سری آدم احمق میبینم که همون سن رو دارن ، نتیجه ای که میگیرم هم اینه که بزرگ شدن هیچ ربطی به هیچی نداره ، فقط باید یاد بگیری نفهمی .

معتقدم آدما دو دستن ، یا نمیتونن نفهمن یا نمیتونن بفهمن ، تو باید همیشه جز دسته ی دوم باشی تا بتونی زنده بمونی ، ولی من هیچ وقت جز این دسته نبودم ، از همون بچگی فهمیدم ، همون وقتی که میخواستم برم کلیه بفروشم فهمیده بودم ، من اگه جای پدر مادرم بودم و اینو میفهمیدم دیگه روم نمیشد تا هفته ها ولش کنم به امون خدا .

خب راستش من دیگه هیچی واسه از دست دادن ندارم ، از همون بچگی هم نداشتم ، داشته های آدم مادی نیست ، و منم هیچ داشته ی معنوی ای ندارم ، تقصیر منم نبوده ، تو زندگی مامانم ، همه ی اوقات فراغتش متعلق به برادرم بوده و همه ی اوقات فراغت پدرم هم برای خواهرم ، من هیچ جایگاهی نداشتم هیچ وقت ، ظاهراً دارم ، ولی این احترام و ارزش ظاهری از پهنا تو حلق عمم ، از همون دوران طفولیتی تنها بزرگ شدم ، تنهایی رو با چیزای مختلفی پر کردم ، حتی یه مدت وقتی تنها میشدم دعا میخوندم ، نتایجشم اینه که از دعای عهد گرفته تا سوره ی یس رو حفظم ، یه مدت رپ گوش میدادم ، نتیجش اینه که یه عالمه شر و ور رپ حفظم ، هر تابستون من مشغول یه کار جدید بودم ، چون هیچی اونی که من میخواستم نبوده و نیست ، تابستون آخر که بشه تابستونی که گذشت ، رو آوردم به وبلاگ نویسی ، 

میتونم بگم خیلی دلبستگی شدیدی بهش دارم ، عاشق محیط اینجام ولی دیگه دوستش ندارم ، به درجه ای رسیدم که دیگه واقعاً پذیرش حضور خودم تو دنیای واقعی رو ندارم حتی ، چه برسه به مجازیش ، چه برسه به اینکه بیام متن طنز بنویسم و منتظر بمونم یکی بیاد بگه چقدر خنده دار بوده ، دیگه تحملشو ندارم ، حس احمقی رو دارم که داره سر خودش کلاه میزاره ، حس بدبختی محض میکنم از اینکه همیشه صادقانه دوست داشتم و هیچ وقت ، تاکید میکنم هیچ وقت اون طور که باید و شاید دوست داشته نشدم ، طبیعیه ، نیاز هر آدمیه که بقیه دوستش داشته باشن و کسی هم که وقتی اینارو میخونه میگه آخی ، از اون مستاثنا نیست ! آخی گفتن هم نداره ، دلسوزی و آخی بمیرم برات و اینام نداره ، چون من اونقدری اعصاب ندارم که بگم مرسی از دلداریت ، یه آخی گفتنت بخوره فرق سرتی چیزی میگم بد میشه ، دارم به ترک کردن فکر میکنم ، ترک کردن همه چیز ، زندگی واقعی ، زندگی مجازی حتی ، خوشحالم که طولانی شده ، خوشحالم که کسی حوصله نمیکنه بخونه ، خوشحالم که بازم کسی نیست که درک کنه و من تو این سردرگمی هام پرپر میزنم .

۲۲ نظر
بابا لنگ دراز
۰۳ خرداد ۲۳:۵۵
شاید به نظر خیلیا شعاری به نظر برسه،ولی من بهش ایمان دارم:
الا بذکرالله تطمئن القلوب

تنهایی وجود نداره،وقتی خدامون از رگ گردن بهمون نزدیک تره

منم درکتون نمیکنم.هیچکسیو درک نمیکنم.ولی خدا خوب مخلوقشو درک میکنه.

حال دلتون خدایی
رهگذر ...
۰۳ خرداد ۲۳:۱۰
سلام
خوشحال نباش چون من خوندمش.تا ته
خب عادی ه.بهت حق میدم
از ی سری چیزا ناراحتی
ی جاهایی آدم طغیان میکنه
الان دقیقا نقطه طغیان ه توئه

امیدوارم زود خودت رو پیدا کنی :-*
Tamana .....
۰۳ خرداد ۲۲:۰۹
اجی بخدا هیچکس نمیفهمه اون یکی چقد تنهاس میدونی حکایت بعضی جمعا همون حکایت شیرینیه که پشه دورش جمع میشه کلی ویز ویز هست ولی هیچکدوم از این ویز ویزا معنی دوستت دارم و رفاقت نمیده بازم ما تنهاییم 
نبینم غمتو محکم باش بهار این دنیا انقد نامرده که فقط باید محکم بود
D.r virus .ツ
۰۳ خرداد ۲۱:۵۰
طولانی بود ولی واقعن ارزشش رو داشت
خدایا چرا بنده هات اینقدر تنها تنها زجر میکشن؟ اونم بی دلیل؟

پاسخ :

والا :)
مریم y.
۰۳ خرداد ۲۱:۳۹
میدونم چی میگی و قصد هم دردی و دلداری دادنم ندارم ولی باید بگم بیخیال
یاد این شعر افتادم :
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است     کارم از گریه گذشته ,به ان میخندم

پاسخ :

اتفاقا همون شب این شعرو میخوندم..:)
سُـرور ..
۰۳ خرداد ۲۱:۳۹

مثل الان من..


پاسخ :

:)
آرین :)
۰۳ خرداد ۲۱:۰۱
اصلا حس خوندنم نمیاد  :(
فاز غمگین گرفتیا  :)))

پاسخ :

انتظاری ندارم ..
نه ..
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۰۳ خرداد ۲۰:۵۱
بهااااااار  نزاری بریاااااااااااااااااااا؟؟؟؟دارم بت میگماااااااااااااااااااااااااا پاتریکیان...

هعییییییی خواهر......

ولش کن این زندگی نکبتی همینه من ازونایی ک میگن این نیز میگذره یه سوال دارم اینکه به چه قیمتی میگذره؟؟؟واقعا همش به حاشیه ها نگاه میکنن ب هرحال تو باس بیخ ریش خودم باشی همه ک دارن میرن تو نرییاااااااا خب؟؟:)

پاسخ :

چش چش میمونم :)))
تو فقط نزن منو ترو خدا :))))))
نگــ ❤ـار
۰۳ خرداد ۲۰:۴۵
خیلی از دوستام دارن از دنیای مجازی میرن
من کلا به همه حق میدم که برن...
تنها کاری که میتونم بکنم اینه که منتظرت بمونم :)

پاسخ :

حالا حالا ها بیخِ ریشتم =)))
Mr. Moradi
۰۳ خرداد ۲۰:۱۷
از اونایی که بخاطر طولانی بودن نمیخونن یا همش میخوان یه وبلاگی از خوشی بنویسه تعجبم میگیره :/
به نظرم وقتی یه وبلاگی رو دنبال میکنن نسبت بهش مسئولن ... نه اینکه تا یه چیزی شد بذارن و برن ...
سردرگمی برای شما و من شاید تو این سن طبیعی باشه ...مثل خیلیا و شما، منم یه جورایی گیجم ؛ واقعا نمیدونم باید چکار کنم و اون کار رو از کجا شروع کنم ... از زندگی مجازی که امیدوارم نَرید؛ اما از زندگیِ واقعی بریدن درست نیست واقعا؛ بگردید دنبال یه راه تازه؛ همیشه یه راهی هست؛ امیدوارم پیداش کنید ...

پاسخ :

منم درکشون نمیکنم ، معتقدم برن توئیتر یا اینستا به نفع خودشون و بچه های وب نویسه ..
طبیعی هست ، قبول دارم ، ولی عوامل ایجاد کننده ش رو نه زیاد ، 
خودمم امیدوارم که به ثبات برسم ، فعلا ً به نظرم تنها راه ممکنه همینه ، 
ممنون ، خودمم همین طور :)
طاها میرویسی
۰۳ خرداد ۲۰:۱۴
چه ناراحت
ناراحتی در عین خوشحالی! :)

پاسخ :

ناراحت در عین خوشحالی :)
علیرضا یاغموری
۰۳ خرداد ۲۰:۰۰
مخلصم (:

پاسخ :

ما بیشتر :)
علیرضا یاغموری
۰۳ خرداد ۱۹:۴۵
خیلی حس بدیه وقتی همه فکر کنن کوهی از آرامشی
آتشفشانی از درد باشی
میدونم نمیتون کاری کنم
اما اگه کاری باشه
"هرکاری" 
روم حساب کن

پاسخ :

مرسی رفیق :)
متقابلا ً همچنین ..:)
ree raa
۰۳ خرداد ۱۹:۳۷
من خیلی بارها اینطوری شدم بهار
بین یه عالمه دوست و رفیق و پدر مادر و برادر و اوووووووووَه یه عالمه کس دیگه موندم تنها! همش فکر میکردم پس من چی؟ هنوزم همینطور میشم!

میدونی به نظر من بهار راهش اینه که خودتو جدا کنی از بقیه. از حرفا و رفتارا. 
خودتو بذار کنار واسه خودت باش. با خودش عشق کن. اولش مسخرس، اولش احمقانه به نظر میاد ولی کم کم میبینی خودتی و خودت و به کسی هم نیازی نیست. 
حتی همین قضیه وبلاگ نویسی. تو مجبور نیستی طنز بنویسی. بنویس جیزی که دلت میخواد رو بقیه هم یا دوست دارن و میخونن یا اینکه نه، اونا هم مجبور نیستن...

ما تنهایی اومدیم این دنیا، این یعنی توانایی تنها ادامه دادنش رو توی بی کسی هامون داریم...
خدا هم هست

پاسخ :

این اووووووه ، خیلی از ته دل بود ، حس شد قشنگ ! :)
بحث شاد نوشتن نیست ، کلا موجود شادی ام ، ولی دیگه بسه هر چر سر خودم شیره مالیدم.. بس نیست ؟!
جمله ی آخرت قشنگ بود ، ولی درد داشت ، خب اگه میتونیم تنها زندگی کنیم پس چرا خدا این نیاز به محبتو بهمون داده ؟!
پس باید باشن .. ولی نیستن :)))
خدا ؟! ..
بیست و دو
۰۳ خرداد ۱۹:۳۵
لطفا اول از همه از دنیای مجازی سیر نشو چون من تازه وبت اومدم!
دوم اینکه دلداریت نمیدم فقط خیلی راحت میگم منم گاهی حس میکنم چرا این دوست داشته شدنه نیست؟!
و فقط میدونم یه وقتایی هیچی حال آدمو خوب نمیکنه جز چندروز گذشتن! 

پاسخ :

بعضاً مشاهده شده چند سال گذشته و حالِ آدم خوب نشده ..
ممنون که دلداری نمیدین :)
چشم ..:)
علیرضا یاغموری
۰۳ خرداد ۱۹:۳۴
اما اگه نگذری خودت جا میزاری
خودتو تو غصه های الانت جا میزاری ...

پاسخ :

فکر میکنم این غصه ها مال الان نباشن ،
منم مال الان نیستم ،
یه ده دوازده سالی میشه دارم باشون زندگی میکنم ..:)
علیرضا یاغموری
۰۳ خرداد ۱۹:۳۱
پاتریک
یه زمانایی هستش که فقط باید گذشت
تمام این چیزایی که میگیرو تجربه کردم
از بی توجهی رفتم سمت رپ و کلشو حفظم
انقدر از فامیل دور بودم که حتی عموم باهام سرد برخورد میکنه
انقدر فرق گذاشتن کشیدم که حتی به خواهر خودم حسودیم میشه
انقدر تنهایی کشیدم حتی از عزیز ترینام متنفر شدم
اما خب من تصمیم گرفتم بفهمم
چون حداقل با فهمیدنم دیگرانو اذیت نمیکنم
اما همون نفهمایی که میگی شاید خودشون راحت باشن اما همه رو اذیت میکنن
من کل وجودم مجازی شده
تک تک سلولام
به خودم قول دادم وقتی پدر شدم هیچوقت کارای پدرمو نکنم ...

پاسخ :

منم قرار گذاشتم وقتی مادر شدم هیچ وقت این کارا رو نکنم ..
ولی خب ، از یه چیزایی نمیشه گذشت خب ..
یه جوریه دردش ..
Fatemeh シ.
۰۳ خرداد ۱۹:۲۸
چقدر حرف دل زدی بهار :(
چقدر حرف دل زدی دختر :((
نمیشه تو این وقتا چیزی گفت
چون این دردا با حرف اروم نمیشه
فقط برات دعا میکنم تو این تنهایی روحتو قوی کنی ..

پاسخ :

دیگه چیزی نمونده که بخواد قوی بشه ..
آخر مرحله شده و غول به من میخنده .. 
...
تینا
۰۳ خرداد ۱۹:۱۸
من خوندمش
منم گاهی وقتا اینجوری  میشم
دو سال پیش وبلاگم رو سر همین چیزا حذف کردم همین ک حوصله حرفا و کامنتا رو نداشتم
حس بدیه ):

پاسخ :

لطف کردی ..
حس خیلی خیلی بدیه ..!
fatemeh hajihoseini
۰۳ خرداد ۱۹:۱۳
منو نگا چه مینیمالیستم ((:

پاسخ :

آفرین :)
fatemeh hajihoseini
۰۳ خرداد ۱۹:۱۳
طولانی -_-

پاسخ :

انتظار ندارم بخونی ..
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان