Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

این فیلد خالی نیست ، خب بعدش دیگر چه ؟! :|

احتمالا ً یادتان است که دیروز خودم را در جلسه ی امتحان تصور کردم و از تمامی تکنیک های کانون چلمچی نهایت بهره را بردم ، آخر میدانید ؟! من از اول دبیرستان عضو کانون بوده ام و به همت پشتیبانانم توانستم این رتبه ی خوب را بدست بیاورم ! خب راستش میدانید ، من یک جورهایی انقدر برای پدرمادرم مهم هستم که دیگر اصلا ً انگار مهم نیستم ، مثلا ً امروز مادرم ساعت پنج و نیم بیدار شده بود ، ساعتی را که روی زنگ گذاشته بودم آف کرده بود و بعد خوابیده بود . در همین احوال سیر میکردیم که یک هو یکی در خواب همایونی مان فریاد برآورد : هوووی عاموووو ! پاشو جمع کن خودتو الان در حوزه رو میبندن !

اینجانب قصد داشتم بگویم : خفه شو سر جدت ، ساعت هنوز شیش هم نشده !

بعد که برخاستم دیدم ای دل غافل ، بیست دقیقه ی دیگر در حوزه را همچین ببندند که من نتوانم امتحان بدهم و تا ناکجا آبادم بسوزد ازبرای آنهمه فیزیک خواندن های بی فایده !

از شیوه های عر زنی و نعره کشی بهره جستم و پدر گرامی را بیدار نمودم ، مادر گرامی تر فقط به گفتنِ : "یه چیزی بخور ضعف نکنی !" اکتفا نمود و خوابید مجدداً . بعد من نمیدانستم دقیقاً چه غلطی باید بکنم ، حتی نفهمیدم شلوار پوشیدم یا نه . مثل گاو -دقیقاً مثل گاو- راهی شدم ، توی پارکینگ آخرین نعره ی خود را کشیدم و گفتم : باباااا ، یا میای منو میبری یا با آژانس میرم !

میدانید ، پدرم هیچ وقت دوست نداشته است که من ماشینش را با آژانس مقایسه کنم ، یا مثلا ً آژانس را بر آن ترجیح دهم ، این را گفتم و از شدت اهمیتم برای خانواده شرمسار گشتم ، این درحالی بود که ده دقیقه ی دیگر شروع آزمون بود . در راه پدرم مثل فیلم ها رانندگی میکرد ، چند بار برای عزائیل دست تکان دادم ، این سری های آخر بوس میخواست که دیگر رسیدیم !

-عزائیل جان ، اگر میخوانی جدی نگیر ، نیایی بکشی مارا ، جوانیم تو را به مولا- مصداق بارز تپه نوردی بودیم خلاصه ، به هر خفتی بود رسیدیم و من با اعصابی شکوفه باران -قبلا ً هم گفته ام من انتظارم از خواننده هایم بالاست ، خودتان بفهمید- نشستم سر جلسه !

راستش دیروز دبیر خصوصی ام گفت برویم کتاب درسی هم بخوانیم ، ما یک صدا گفتیم :نه !

دوباره او یکه و تنها گفت : بخوانید ! بعد ما همگی عر زدیم : نه ! بعد گفت : باشه !

درست است که گفت باشه ، ولی بروید هر گو*ی دلتان میخواهد بخورید شنیده میشد ، ماهم رفتیم هر گو*ی دلمان میخواست خوردیم و بدین وسیله یک و بیست و پنج صدم را بر پایه ی تکیه بر اهل بیت و صدو بیست و چهار هزار پیامبر نوشتیم ! حق داشت طفلی :|

شاید باورتان نشود ، ولی مغزم برایم دوبی دوبی نخواند ، میدانید چه خواند ؟!

-دلکم دلبرکم ، دلبر بانمکم ، توی عاشقا تکم ، چی آوردی سرمو شکستی بالو پرکم !!!!

به طرز عجیبی امتحان را خوب دادم . حتی پتانسیل این را دارم که از ده نمره ده بشوم !

ولی خب ، امتحان یک جور خاصی کیوت و ناز بود ! هارهار ، شما نمیدانید کیوت به چه معناست ؟! من میدانم . الان هم صرفاً گفتم که پزش را به شما بدهم ، اصلا ً دوست دارم آقاجان ! بالاخره باید یک روزی اینهمه زبان خواندن به دردم بخورد یا نه ؟! :|

سرجلسه که نشسته بودم ، داشتم به این فکر میکردم که فرمول محاسبه ی مزیت مکانیکی ماشین مرکب شیش جزئی چه بود که یک هو قاطر درونم گفت : بهار خاک تو سرت !

بعد من جوابش را دادم : خاک تو سر عمت خب ، چرا عصن ؟؟

بعد قاطر درونم گفت : اینجوری میخوای به آرزوهات برسی ؟! با این درس خوندن ؟!

بعد من یکم مثل ماست نگاهش کردم ، دیدم راست میگوید قاطرک ، با این وضع هیچ چیزی نخواهم شد ، نفرین عامون بر من باد که وقتم را با نوشتن چنین چرت و پرت هایی پر میکنم .

نفرین کاهن اعظم بر من باد که باید از قاطر درونم پند بگیرم ! 

شماهم بروید یک صحبتی با قاطر درونتان داشته باشید ، من هم میروم بازی کنم . خسته شدم دیگر . ددابظ :|

۲۲ نظر
علیرضا یاغموری
۳۰ ارديبهشت ۲۱:۱۵
قلمچی دوشست ندارم |:
امیدوارم خوب بدی
از خنده نمیتونم بنویسم (((((((((((((:
منم شنبه فیزیک دارم

پاسخ :

خداروشکر که خندیدی:))))
رهگذر ....
۲۹ ارديبهشت ۲۳:۲۵
 بسی خوشحال شدیم ک امتحان فیزیک ب خوبی گذشت

شاد باشی ;-)

پاسخ :

مرسی عزیزم :)))
هر چند صد بار جون دادم امروز صبح تا گذشت ..
ree raa
۲۹ ارديبهشت ۲۳:۱۱
اینجا به کیوت اشاره کردی وبلاگ من به دختر عمت جا داره بگم منم یه دختر عمه دارم به نامزدش میگه کیـــــــــوتَم! زجه ی حضار:)))

پاسخ :

خخخ ، زجه ی حضار عالی بود =))))
ree raa
۲۹ ارديبهشت ۲۳:۰۳
دقیقا واژه ی فیض که ساتیا گفت حق مطلبو ادا کرد^ـ^

دیدی گفتم به نتیجه فکر نکن و فقط بخون :) اینجوری وقتی فارغ از نتیجه تلاش کنی همیشه نتیجه میگیری:)) قاموسا راست میگم:))))

پاسخ :

^_^ مخلصم ^_^
قاموساً مرسی ، همیشه ازش استفاده میکنم :)))
raha !!! روانیه احساس
۲۹ ارديبهشت ۲۲:۵۷
خوش بحالت .. منم قاطر میخوااااام .... خخخخخ هرکی فک کنه قاطر درون نداره اشتباه فک کرده ...
هممون داریم بخدا ... 

پاسخ :

همه قاطر دارن ، حتی اگه انکارش کنن :)
هیچی درهیچی
۲۹ ارديبهشت ۲۰:۱۱
حیف ما ازین قاطرا نداریم:/قدرشو بدون جدا

پاسخ :

من دارم ، چش چش :)
آرین :)
۲۹ ارديبهشت ۱۹:۵۴
ساکن طبقه 40 لطفا دو طبقه بیا پایین تر کارت دارم  :|
اسم باحالی بود :))

D:

پاسخ :

ساکن جان با شمان :)))
bahar ...
۲۹ ارديبهشت ۱۹:۳۰
😉😉😂😂یهودلم قاطرخواس

پاسخ :

بیا قاطر من مال تو :)))
بهار خادمی
۲۹ ارديبهشت ۱۹:۱۵
اون قسمت عزرائیلش خعلی قشنگ بود!!

پاسخ :

مرسی :)
ساکن طبقه 40
۲۹ ارديبهشت ۱۹:۰۴
نفرین آنخ ماهون بر من که این چرت و پرت ها را می خوانم :)
اما کیوت باحال بود :[

پاسخ :

نفرین عامن هوتب بر من که وقت شمارا با این چرت و پرت ها میگیرم :))))
مخلصم :)
D.r virus .ツ
۲۹ ارديبهشت ۱۸:۴۱
چه قاطر درون فهمیده ای داری خخ واجب شد منم برم یه جلسه مشاوره با قاطر درون خودم بذارما
نوشته هاتو خیلی دوس دارم خخ

پاسخ :

برو ببین چند چندی با قاطرت :)))
ممنون :)))
آرین :)
۲۹ ارديبهشت ۱۸:۲۰
خدایا ، فقط این خواسته رو ازت دارم که
این مورد و شفا نده بذا بخندیم  :|
{منو میشناسی دیگه شوخم =| }

بابا خیلیا که درس خوندن الان دارن تو گاوداری کار مکنن خیلیا نخوندن پورشه دارن  :/
اما تو درس بخون :/  ، ولی به این هم فکر نکن که داری وقتتو تلف میکنی!

پاسخ :

میدونی شوخیه :))))))
اونا شغل باباشون "پولداریه" !!! مال بابای من که نیست :))))
مترسک ‌‌
۲۹ ارديبهشت ۱۶:۲۱
نیست؛ امید رو میگم؛ امیدی بهت نیست! :))

پاسخ :

مرسی مترسک ، واقعاً مرسی ^_^
fatemeh hajihoseini
۲۹ ارديبهشت ۱۶:۱۴
طولانی می باشد پس هیچی ((:

پاسخ :

تنبل :)
Faber Castel
۲۹ ارديبهشت ۱۵:۴۷
خاک عالم که قاطر درونت از تو بیشتر می فهمه!
یعنی خااااااااااااااااااکااااااااااا :)

پاسخ :

کوفت ! خب ؟!
کوووووووفت =)))))
yasi adkd
۲۹ ارديبهشت ۱۵:۴۵
خخخخخ
برم یکم با قاطر درونم صحبت کنم ببینم این چی می گه !!!
خخخخ !

پاسخ :

برو تو هم ببین چند چندی با قاطرت :)))))
Fatemeh シ.
۲۹ ارديبهشت ۱۵:۳۹
احسنت برتو :) خوچمان آمد ^___^
درود خدا برتو که همچین قاطرک حکیمی در خود پرورانده ای :)
باشد ک رستگار شوند ملت همگی :)

پاسخ :

میسی :))))
جمله اخرت منو کشته :)))
Lady cyan ※※
۲۹ ارديبهشت ۱۵:۳۷
خخخخخخخخخ:-)
چی بگم که حرفات حقه خخخخخ:-)

پاسخ :

مرسی :)
ابراهیم ...
۲۹ ارديبهشت ۱۵:۲۸
بازم مثله همیشه عالی بود.کلی شاد شدیم .

پاسخ :

خوشحالم و ممنون :)))
|♒ صابر ♒|
۲۹ ارديبهشت ۱۵:۲۴
قاطرک D:
با این که قاطره ولی حرفاش حکیمانه‌ست :|
این حجم از حکیمانگی ... [حذف به قرینه‌ی معنوی]

پاسخ :

بی سابقست D:
این حجم از قاطرگی هم بی سابقست ایضاً :))(
ساتیا سخی پور
۲۹ ارديبهشت ۱۵:۲۰
خخخخخخخخ فیض بردیم

پاسخ :

خوشحالم :دی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان