Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

چرا میخواهم وبلاگ نویس بمانم ؟!

راستش قبل از اینکه وبلاگ نویس بشوم ، کسی را داشتم که حرف هایم را بشنود ، برادرم را میگویم ، می نشست پای حرف های روزمره ام ، همین هائی که اینجا مینویسمشان ، اما حالا که دیگر گوشِ شنوایی ندارم ، یا باید جان به ترکیدن از درد دهم یا بنویسم !

نوشتن روی کاغذ خوب بود ، عاشق این بودم که واژه ها در اشک های زلالم برقصند بعد محو شوند و ردی از آنها نماند ! 

اما روش ایمنی نبود ، مادرم یک روز همه ی نوشته هایم را پیدا کرد و فکر میکنم سطل آشغال محل کارش خوب بداند سر به کجا دادند !!!

من وبلاگ نویس میمانم چون باید حرف هایم را بزنم ، چون باید کسی باشد-هرچند مجازی- که بشنود ، که درک کند که آقاجان ! این نوشته ها درد دارند ! 

در پرانتزی کوچک بگویم که همین جاهم نمیتوانم هر حرفی را بزنم ، یک سری حرف ها چه بخواهم چه نخواهم جایشان همین جاست ! کنجِ گلو .. کارشان همین است ، سرسره بازی روی گونه ..

خب پرانتز را ببندم و بگویم که من وبلاگنویس میمانم چون به معنای واقعیِ کلمه عاشقِ دوستانِ اکوری پکوری ام هستم ! هیچ کس نمیتواند بگوید دوستان من مجازی اند !

حضورشان خیلی محکم تر از این حرف هاست ، مثل اعضای خانواده ام میمانند ، دوستشان دارم !

نمیتوانم ننویسم ، یک چیزی در وجود من فریاد میزند به اسمِ "نیاز به نوشتن" که راهیِ وبلاگستانِ اهل قلم میکُنَدَم و 

دوستان اکوری پکوری ام هستند که نگهم میدارند :)))

راستش من حتی بخواهم هم نمیتوانم این وبلاگ را کنار بگذارم ، امتحان کردم ، نشد !

انگار چیزی از وجودم گم شده بود ، حس مادری را داشتم که بچه اش را به امید رحمت خدا سرچهاراره میگذارد !!

من وبلاگ نویس میمانم ..

چون نه بی نوشتن میتوانم و نه بدونِ دوستانم ! :))))

جناب آقای آقاگل گفتن بنویسیم اینو :)))

۱۷ نظر
دچــ ــــار
۲۶ ارديبهشت ۱۰:۵۳
چون نه بی نوشتن میتوانم و نه بدونِ دوستانم ! :))))


همون باز و بسته کردن در یخچال :)

پاسخ :

یه چیزی تو همون مایه هاست :))) حتی لذت بخش تر :)))
دچــ ــــار
۲۶ ارديبهشت ۱۰:۵۱
بازم وبلاگ نویسی
بهتر از علاقه به باز و بسته کردن در یخچاله !!::))

پاسخ :

در یه حدن :)))
bahar ...
۲۵ ارديبهشت ۲۳:۲۹
دنیای مجازی همینش خوبه که میتونی شادیاتوغم هاتوباکسیایی که نمیشناسی درمیون بزاری شاید دلیل اینکه تموم ماوبلاگ نویسیم همینه

پاسخ :

شاید ..
مترسک ‌‌
۲۵ ارديبهشت ۲۳:۱۳
خلاصه که خیلی خوشحالم یکی از دوستای وبلاگیمی ^_^

پاسخ :

منم خیلی خوشحالم که یکی از دوستای وبلاگیمی پدرجان ^________^
مترسک ‌‌
۲۵ ارديبهشت ۲۳:۱۱
اکوری پکوری؟ :|
الان من قیافه‌ام به سن «اکوری پکوری» شباهت داره؟ D:

پاسخ :

اتفاقاً در صدر جدول اکورپکوریان قرار داری ^__^
بلیم بلیم D:
هیچی درهیچی
۲۵ ارديبهشت ۲۲:۲۳
گوش شنوا خوبه
ولی باورکن هیچی مثه نوشتن آروم نمیکنه آدمو
نوشته ها عطردارن 
روح دارن
لطافت خاصی دارن
میشه تصور کرد هرچیزی رو با نوشته ولی اصوات میان ومیرن وهرگز ثبت نمیشن:)وباچشم کلمه به کلمه لمس نمیشن
خیلی خوبه که میمونی:)
اون جملات روح وعطر ولطافت کاملا در مورد نوشته هات صدق میکنه^_^پاتریک

پاسخ :

مررررررسی :-*
لطف داری دوستِ من ، ممنون ^__^
آرین :)
۲۵ ارديبهشت ۲۲:۱۶
اگه کسى بود که حرف مارو بشنوه که دیگه "مجازى نمیشدیم!"  حداقل اینجا همدیگه رو داریم !  :)
منم وبلاگ نویس میمانم هم به این دلایلى که گفتى وهم چون میدونم که کسایى هستند مثل خودم که بى همدم و بدون گوش شنوا پنها به ولاگ نویسى می آوردن پس میمانم و به حرف هایشان گوش میکنم و حداقل با آنان هم دردى میکنم  :)

پاسخ :

والا :)))
احتمالا ً منظورت پناه بوده ، نه ؟! :))))))
دم شما گرم :))))
آقاگل ‌‌‌‌
۲۵ ارديبهشت ۲۲:۱۵
ممنون که در این مورد نوشتید.
با اجازه لینکش رو میگذارم داخل مطلب.

پاسخ :

خواهش میکنم :) اجازه ی مام دست شماست :)
ساتیا سخی پور
۲۵ ارديبهشت ۲۲:۱۳
بمون ماهم خوشحالمیشیم بخونیمت

پاسخ :

لطف دارین :)
علیرضا یاغموری
۲۵ ارديبهشت ۲۲:۰۸
جالبه
مطالبت خیلی بهم انرژی میده
کاش مادر و پدرا میفهمیدن
بچه هاشون خیلی مجازی شدن ):

پاسخ :

اره دیگه ، زیادی مجازی شدیمو کسی نمیفهمه :)))
Faber Castel
۲۵ ارديبهشت ۲۱:۴۷
گفتن این حرفا بیشتر منو به وحشت میندازه
ازم نپرس چرا! چون نمی گمت بمونی تو خماری!
سادیسمیم دیگه! خبر داری که! :)

پاسخ :

کوفت ! خب ؟! کووفت :))))
ree raa
۲۵ ارديبهشت ۲۱:۳۸
خوبه که میمونی... خیلی خوبه:)

پاسخ :

^_^
Fatemeh シ.
۲۵ ارديبهشت ۲۱:۳۱
دوستان اکوری پکوری ت هم عاشق توعن ^____^
+
(نزار بگم نمیدونم اکوری پکوری چیه :دی)

پاسخ :

ینی گوگولی مگولی :))))
ای جان ^_^ من بیشتر ^_^
Mr. Moradi
۲۵ ارديبهشت ۲۱:۲۶
خیلی هم خوب :)

پاسخ :

بلیم :)
Lady cyan ※※
۲۵ ارديبهشت ۲۱:۱۹
اوم بمان ما هم میمانیم در کنار هم مگر اینکه فیلترمان کنند:-)

پاسخ :

فیلترو خوب اومدی :دی
رهگذر ....
۲۵ ارديبهشت ۲۱:۱۸
:)
باش و بمان...

پاسخ :

:)
چشم ..
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان