Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

حافظِ این همه اسرارِ مگو من بودم ..

مثل هر روز به خانه بازگشتم ، ولی این بار فرق داشتم ، خیلی فرق داشتم !

از پله ها که بالا می آمدم ، یادِ دختربچه ی بازیگوشی افتادم که با موهای دوگوشی و صورتِ شکلاتی به استقبالِ پدرش میرود ،

یادِ دختربچه ای افتادم با مقنعه ی کج ، خواب و پریشان گوشه ی پاگرد ،

در را که باز کردم ، گوشه ی هال صورتِ خیس از اشک و صدای عزیز ، عزیز گفتنش را شنیدم ،

قدمِ بعد ، صدای خنده های بلندش می آمد ،

قدمِ بعد زمین خورده بود ، زانویش زخم بود .. خودش بتادین میریخت روی فرش ، روی زانویش !

قدمِ بعد را طاقت نیاوردم ، صدای تنهایی می آمد ،

بوی تنهایی می آمد !

همانجا آوار شدم روی کلبه ی تنهایی اش ، گوش دادم به صدای تحلیل رفته اش ..

حرف میزد و من نمیفهمیدم ، من بیگانه بودم با زبانِ درد ، با زبانِ مرگ ..!

از مشت باز شده اش قرص میریخت ، 

تیغ ها از جیبِ پیرهن خاکستری اش به بیرون راه گرفته بودند ،

تیغ میزدند ، گاز میزدند پوستِ مهتابی اش را ..

لبخندش را گاز ، گاز گرفته بود که کبود مانده بود روی صورتِ بی فروغش ..

روی زانوهای زخمی اش افتاد ، انگار خوب نشده بودند زخم های کودکیِ تلخُ شیرینش که خون فواره میزد از بند بندِ وجودش ..

کلبه ی ویرانش تکه تکه شد ، قلبش هم ..!

هرتکه به جائی رفت ، خانه شد ، قصر شد ، زندگی شد ..!

تاب نیاورد طفلکی ، همان جا ماند ...

همان جا مرد ...

حق داشتم آئینه را بشکنم ، نه ؟!

سیاهی روبه رویم بود ، دگر چیزی نمیدیدم ،

فقط تصویرِ هزار باره ام بود که در تکه های آئینه منعکس میشد ..

#ب_سین

۱۸ نظر
هیچی درهیچی
۲۵ ارديبهشت ۲۲:۲۹
دردناک بود
 بیشتریا تجربش کردن:/
این گذشته آدمو ول نمیکنه باخاطراتش
مثل کنه میمونه:) من خودم با جایی که زیاد خاطره دارم همیشه مشکل دارم حالا میخواد تلخ باشه خاطرات میخواد شیرین باشه:/
البته اینا فقط برداشت من بود ممکنه مدنظرمتن یه چیز دیگه باشه:)

پاسخ :

برداشت تقریباً درستی داشتی عزیزم ،
مثل کنه میمونه دقیقاً ..
♠Mãh§â♣ ...
۲۵ ارديبهشت ۱۶:۴۷
خیلی قشنگ بود

پاسخ :

مرسی !
حسین مداحی
۲۵ ارديبهشت ۱۶:۳۵
خیلی خوب بود. مثل همیشه.

پاسخ :

لطف دارید ، مثل همیشه :)
ساتیا سخی پور
۲۵ ارديبهشت ۱۶:۲۴
یه کم حسش عجیب بود اما زیبا نوشته بودی من که قشنگ بوی تنهایی حس کردم

پاسخ :

عجیب نیست ، درد داره خب ! :)
...
یحیی پروین
۲۵ ارديبهشت ۱۶:۰۳
خودت نوشتی اینوووووو؟؟؟؟؟
ادبیات شما که اینطوری نبود!

پاسخ :

لحنم از اول همین بود ، یه مدت تغییر یافته مینوشتم :دی
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۲۵ ارديبهشت ۱۵:۲۲
چقد عالی بووووود:"(

خییییلی عالی بود:(

خفن بود:(

حرف نداش:(

باحال بود:(

خوشم اومد:(

لذت بردم:(

بی نظیر بود:(

بی همتا بود:(

بسهههه یا بازم بگم؟!

ببخشید من یکم خوددرگیرم امتحانا اثر کرده:)

ولی جدی خییییلی خوب بود:)

پاسخ :

سحر تو خیلی خوبی عصن :)))
عالین کامنتایی که میزاری =)))
ایشالا همه رو خوب بدی :)))
فدای تو :-*
صابرم
۲۵ ارديبهشت ۱۴:۱۰
چند وقتی می‌شد که همچین متن قشنگی نخونده بودم. غمگین بودنش اهمیت کمتری نسبت به «از دل بودنش» داشت به نظرم.
قلمتون پر جوهر:)

پاسخ :

ممنون ، همچنین شما :)
Faber Castel
۲۵ ارديبهشت ۱۳:۳۹
دلم واسه آینه سوخت!
دیوار کوتاه تر از آینه توی دنیا وجود نداره!
تا یکی بهت بگه بالا چشت آبرو، زارت! آینه اومد پایین! :)

پاسخ :

آینه هم دلش واسه من میسوزه ، هر روز شکشته تر از دیروز توش زل میزنم :دی
آقاگل ‌‌‌‌
۲۵ ارديبهشت ۱۳:۰۹
می بینم صورتمو تو آینه با دلی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد؟
من به اون یا اون به من خیره شدم...
استاد فرهاد مهراد میخونه.
گوشش که میدم کلی غم خراب میشه رو سرم.

پاسخ :

منم همین طور .. یه خاطره ی خنده دار دارم از این آهنگ البته ، باعث میشه خیلی غم خراب نشه رو سرم :)
این شعرو دو سال پیش حفظ کردم ..:(((
عکسا با دهن کجی بهم میگن ..
fatemeh hajihoseini
۲۵ ارديبهشت ۱۳:۰۵
گلیه کنم الان؟
)):

پاسخ :

نه عزیزم ، تو همیشه بخند :-**
Lady cyan ※※
۲۵ ارديبهشت ۱۳:۰۵
عالی بود, این عکس رو دارم از زاویه دیگه... 

پاسخ :

مرسی !
ree raa
۲۵ ارديبهشت ۱۲:۴۹
عالی بود ! عالی :(

پاسخ :

مرسی ..
آرین :)
۲۵ ارديبهشت ۱۲:۴۸
این تکه هاى آخرو که خوندم حس کردم تو جبهه ام  :|
من که کلا سعى میکنم سمت آیینه نرم حقیقت رو نبیم  :/
:))))

پاسخ :

جبهه چرا ؟!
جنگی بود ؟! O-o
منم دیگه نباید برم ..
علیرضا یاغموری
۲۵ ارديبهشت ۱۲:۴۴
نه بابا
بعضی وقتا اینطوری میشم ):
کلا هیچیم به آدم نمیخوره ):

پاسخ :

منم همین طور ..
جمله آخر نیزهم :-)
علیرضا یاغموری
۲۵ ارديبهشت ۱۲:۴۲
نمیدونم چرا حالم بد شد ):

پاسخ :

شرمنده ..
اگه خیلی بده پاکش کنم ..؟!
**مرضیه **
۲۵ ارديبهشت ۱۲:۴۰
چقد فازش سنگین بود

پاسخ :

دیگه شرمنده اگه خوب نبود ..
bahar ...
۲۵ ارديبهشت ۱۲:۳۶
....................           تنهایی بودتنهایی

پاسخ :

..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان