Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

یکی منو ببره تیمارستان ترجیحاً ! :)

امروز اولین امتحانِ کتبیِ نوبت دوم رو دادیم ، سخت بود ، خیلی !

هیچ کس بیست نمیشه ، رفتیم به دبیر گفتیم یکی از سوالا اصلا ً جز منابع نبود ، خندید و گفت : آره ، از کتابای تافل طرح کرده بودم ! ینی قشنگ "برو گمشو توهم با این امتحاناتت" تو چشم همه ی بچه ها موج مکزیکی میزد !

حدودِ یک و بیست و پنج صدم غلط دارم ، اگه تو امتحان وزارتی و لیسنینگ جبران کنم ممکنه بیست بشه نمرم :)

زنگ قبل از امتحان زبان با جیغیل ریاضی داشتیم ، من عملا ً داشتم زبان میخوندم ، هی ازم میپرسید : گوش میدی بهار ؟!

من : بَـــــعلـــِـــه !

شاید  n بار ازم پرسید ، بار آخر که پرسید من دیگه جواب ندادم ، همه ردیف آخریا یک صدا گفتن بعله !

امتحانو که دادیم ، یه شوکِ خفنی وارد ده بود به هممون ، بچه ها به صورت کلنی جمع شده بودن گریه میکردن ،

اون وسط من و رفیقم بودیم که با نهایت آرامش ویفر لپ میزدیم فقط D:

از ما ریلکس تر ، دبیر فیزیکمونه که نه ماشین ها و قرقره رو درس داده و نه نجوم ! ولی نمیاد سرکلاس :)))

یه نیم ساعت رفتم کتابخونه ، خیلی شیک رو کتابام خوابیدم  D: 

هنوز خوابم میومد ، رفتم ببینم رفیقم کجاست دیدم رو آسفالت خوابه ! بیدارش کردم رفتیم رو موزائیک خوابیدیم !

کلا ً همه ی بچه ها تو حیاط و سالن داشتن حرص میخوردن و کلاس خالی بود ، من و رفیقم عملا ً دمپایی بازی میکردیم با کفشامون ! بعد که دیگه بریدیم و پوکیدیم بسکی بازی کردیم ، دیگه نمیتونستیم کفشامونو بپوشیم !

من که به شخصه جورابم ترکیده بود ، بعد نمیدونم چرا انقدر حجیم شده بود لامصب ! هیچ رقمه نمیشد کفش بپوشی!

رفیقم رفت از وضوخونه دمپایی آورد که بپوشیم ولی خب اصلا ً قیافه هاشون به دمپایی نمیبرد ! خیلی چندش بودن !

فلهذا مث چی سُرت سُرت میکردیم وسط کلاس  D:

ینی انقدر خندیدیم که دیگه نمیتونستیم راه بریم ! زنگ آخرم که دفاعی داشتیم ، مخِ دبیرو زدیم قسمت بیست و هفتمِ شهرزادو دیدیم !

به نظرم تحت هر شرایطی حق با قباده ، بهتر بگم ، تحت هر شرایطی حق با نقشیه که بازیگرش شهاب حسینیه ! وسلام :)))

دیگه صوبتی ندارم ، ددابظ :|

۲۰ نظر
نگــ ❤ـار
۲۰ ارديبهشت ۱۹:۲۱
اواااااا پس تو هم تو لشگر قبادیونی :دی

پاسخ :

اره اره :)
علیرضا یاغموری
۱۹ ارديبهشت ۱۵:۱۷
یعنی عاااااااااااااااااااااااااااااااااااالی (:
دو سه روزی بود از ته دل نخندیده بودم
مامانم میگه خل شدی (:

زنگ آخرم که دفاعی داشتیم ، مخِ دبیرو زدیم قسمت بیست و هفتمِ شهرزادو دیدیم !
ما زنگ هنر این کارو میکنیم |:

مرسی پاتریک جونم که هیچوقت منو غمگین نمیزاری (:

پاسخ :

خوشحالم خندیدی :)
ما زنگ هنر عکس میبینیم ! :)
خواهش میکنم ، کاریه که از دستم بر میاد ! :))))
علی اصغر
۱۹ ارديبهشت ۰۰:۵۷
من این روزا خنده ای ندارم

پاسخ :

چرا خب ؟!
غمگین نبینیمتون آقای شاعرِ خوش ذوق .. :(
رُز سبز
۱۸ ارديبهشت ۲۲:۱۳
زحمتتون شد که آخه بهار ...
خودت از خواب بلند شدی که بری دوستتو صدا کنی که با هم برین بخوابین ؟؟!‌:)))))
نابودتم رسما ! :))

پاسخ :

منم نابودتم :)))
ساتیا سخی پور
۱۸ ارديبهشت ۲۱:۵۵
این دوران هم  برای خودش دورانیه فراموش نشدنی

پاسخ :

اره والا :دی
Faber Castel
۱۸ ارديبهشت ۲۱:۵۱
" رفتم ببینم رفیقم کجاست دیدم رو آسفالت خوابه ! بیدارش کردم رفتیم رو موزائیک خوابیدیم !"

واااااااااااااااااااااااااااااااای
چقدر با این قسمت خندیدم
ای تو روح پر فتوحت :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
خیلی عالی بود :)

پاسخ :

خوشحالم خندیدی :))))))
مخلصم :)))
آرین :)
۱۸ ارديبهشت ۲۱:۳۹
عه چرا میخواى بپاکى؟. :-(

پاسخ :

:)))
اگه خدا قبول کنه .. ... یه بنده خدا
۱۸ ارديبهشت ۲۱:۰۶
ممنون



ممنون


ممنون

پاسخ :

خواهش ..
اکو داری چرا برادر ؟!
پلاک هفت
۱۸ ارديبهشت ۲۰:۰۹
دمپایی بازی:)) یادش بخیر..:دی

پاسخ :

بعله :دی :)
bahar ...
۱۸ ارديبهشت ۲۰:۰۳
وای امروز امتحان علوم داشتیم نگووووووکه داخل وبم نوشتم چه اتفاقی افتاده برام

پاسخ :

مستقیماً گفتی خدمت برسیم دیگه ؟! :)
آقاگل ‌‌‌‌
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۵۲
یاد این برنامه جناب خان اینا افتادم.
که کمدی ایستاده بازی میکردند بازیگرا. بخصوص اون قسمت خواب. حس میکردم هر قسمتش باخنده حضار همراهه:دی
.
در مورد شهاب حسینی به طرز ناجوانمردانه ای باهات موافقم!

پاسخ :

مرسی از موافقت :)))
چه باحال ، خنده ی حضار ؟! =)))
فک کنم ندیدم این قسمتی رو که میگید :)
ree raa
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۵۱
وای روحم تازه شد با این روزنوشتت خیلی خوب بود کلشو با نیش باز خوندم^ـ^

درمورد خط آخر تائید با تکان دادن سر! همین دیشب برای یه بلاگر نوشتم من نمیدونم آخه ادم چطور میتونه شهاب حسینیو ول کنه بره با فرهاد-ـ-  :))

پاسخ :

خب الحمدلله :) یه فایده ای داشتم من :)
ممنون از تائیدیه :))) دقیقا ! چیه اون آخه ؟! ایش :/ :)
yaser veisy
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۴۹
این خوبه بیخیال فهمیدن.
ولی چطور بیخیالش شم؟

پاسخ :

نمیدونم دیگه ! :)
yaser veisy
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۴۳
متنش زیاده حوصله ی دوباره خوندن ندارم :))

پاسخ :

خب پس بیخیالِ فهمیدن بشین :))
شِمِلـ ــیا
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۴۲
راستی بیاو خودم ببرمت 😎

پاسخ :

بیا بریم :)))
منو با خودت ببر ، ای تو تکیه گاه ِ من :)))
ابراهیم ...
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۴۰
احسنت به این روحیه ی شما !

پاسخ :

احسنت بر من :)
اون عقبیا صدای احسنت گفتن تون نمیاد :)))
شِمِلـ ــیا
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۴۰
چه خوش گذشته
:D

در حد صدم ثانیه دلم برا مدرسه تنگ شد

پاسخ :

اره باحال بود :)
بیا جا عوضی ، در حد همون صدم ثانیه ! :)
مترسک ‌‌
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۳۴
با نظرت راجع به شهاب حسینی یه جور ناجوری موافقم :))

پاسخ :

یس :)))
اصلا ً مگه میشه حق با شهاب حسینی نباشه ؟! :)))
Lady cyan ※※
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۳۳
حرفی از امتحان نزنین به خدا تنم میلرزه فردا ریاضی میان ترم دارم:-(
ما هم بعضی وقتا اونقد میخندیم که اشک از چشامون میاد... 

پاسخ :

موفق باشی عزیزم :)
منم فارسی و قرآن دارم و اینجام ! :)
خوبه که :)
yaser veisy
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۳۲
او مای گاد
هیچی نفهمیدم :|

پاسخ :

اوه یورگاد !
دوباره خواندن رو پیشنهاد میکنم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان