Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

بچه که بودم !

بچه که بودم ، وقتایی که برادرم عصر تو مدرسه میموند روزای بدبختیم بود ، هیچ وقت نتونستم یاد بگیرم کلید از کودوم جهت توی در میچرخه ، حتی اگه یاد میگرفتمم نمیتونستم همزمان هم درو بکشم جلو هم دستگیره رو بتابونم و هم کلیدو بچرخونم !

واسه همین مجبور بودم منتظر برادرم بمونم ، اون موقع هنوز راه پله رو موکت نکرده بودیم ، اکثر وقتا تو راه پله خوابم میبرد ! روی سنگای یخ ! ولی انقدری خسته میشدم که خوابم ببره و درکی از سرما و جای سفت نداشته باشم !

برنامه ی سه شنبه ی اول ابتداییم رو خوب یادمه ، هنر ، ورزش ، قرآن ، خط ! 

برادرم که از مدرسه میومد ، مشقاشو مینوشت و کمکم میکرد منم مشقامو بنویسم ، دوشنبه ها همیشه وقت اضافه می آوردم و مثل احمقا ، دقیقاً مثل احمقا مینشستم نقاشی میکشیدم میذاشتم تو قفلِ در که وقتی مامان بابام میان خونه ببیننش ! چقدر شاسگول بودم !

بعد مثلا ً نهایت توجه مامانم این بود که یه لبخند بزنه و بعد بندازتش تو سطل آشغال ،

همین امشب بود که تازه همه ی نقاشی هامو تو کمدِ شخصیِ برادرم ، تو کیفِ دبیرستانش پیدا کردم ! 

اصلا ً دلیل گفتنِ ایناهم همینه !

روزِ جشن الفبا و همین چرت و پرتا ، اولیای همه حضور داشتن ! الا مامان بابای من !

وقتی از مدرسه برگشتم ، همه ی وسایلمو که شامل چند تا خوردنی و چند دست لباس (!) بود ریختم تو باکس کلوچه ، اون موقع باب شده بود مردمو میدزدیدن کلیه هاشونو در میاوردن ، 

با همون وسایل میخواستم فرار کنم برم اونارو پیدا کنم بهشون بگم کلیه های منو دربیارین ، پولشو بهم بدین !

فکر میکردم اینکه مامان بابام خونه نیستن تقصیر منه ، فکر میکردم پول نداریم و میخواستم پول کلیه هامو بدم بهشون تا دیگه نرن سرکار !

یا مثلا ً یه هم سرویسی داشتم یه سال از من بزرگتر بود ، اسمش نگین یزدانی بود ! منو میزد ، مسخرم میکرد ،

منم میزدمش ^_^

یه دفتر فیلی هم داشتم ، هر وقت اذیتم میکرد اونو نشونش میدادم میگفتم : تو اینی ! تو فیلی ! تو گامبویی !

 بعد میگفت میرم به بابام میگماااا ، منم شاسگول ، گفتم برو بگو ! منم به بابام میگم !

اون شب بیدار موندم تا وقتی که بابام بیاد ، بهش گفتم دوستم منو میزنه ،

گفت خب تو هم بزنش ! گفت و رفت !

فرداش با باباش اومده بود ! منم مثل چی ترسیده بودم !

گفتم اگه تو یه نفرو آوردی ، منم باید یه نفرو داشته باشم ، صبر کردیم تا داداشم اومد ، مسئله رو مسالمت آمیز حل کرد و رفتیم !

نقاشیامو که نگاه میکنم ، دلم به حال خودم میسوزه ،

مثلا ً عروس کشیدم ! عروسه وسط باغ و گله ، بعد پیرهن عروسش مشکیه :/

سوالی که هنوز واسم حل نشده اینه که ، اون همه کار ، در عوضِ چی ؟! به چه قیمتی ؟!

۲۰ نظر
علیرضا یاغموری
۱۹ ارديبهشت ۱۵:۱۴
ای جااااااااااان (:
دلم خیلی سوخت (:
فهمیدم خیلی آدم باحالی هستی
هرکی جای تو بود الان جای پاتریک یه اسم چپر چلاق گذاشته بود با یه عکس تیغ و یه قالب سیاه همش ناله میکرد |:
خیلی برام جالب بود
الان همینا برام اتفاق میوفته فقط با این تفاوت که من خواهر دارم (:

پاسخ :

دل سوختن نداره چون زندگی هر کسی یه مدل تلخه ..
سعی کن برادرِ خوبی باشی .. :)
fatemeh hajihoseini
۱۸ ارديبهشت ۲۱:۳۵
عجب بچه ی باحالی بودی ((:
خوشم اومد از شخصیتت ((:

پاسخ :

مرسی .. :/
Hamid ‌‌‌‌
۱۸ ارديبهشت ۱۹:۲۳
درکل گذشته جالبی داشتی

پاسخ :

جالب ؟!
بدبختی ام مگه جالب میشه ؟؟
yaser veisy
۱۸ ارديبهشت ۱۷:۵۰
الان باید بخندم یا بگریم؟
هنگیدم ...
:|

پاسخ :

هر کودوم دوست دارید ! :)
:)
مدیریت پادشاه فوتبال - علی زراعت
۱۸ ارديبهشت ۱۴:۴۶
به درک

پاسخ :

لا اله الا الله !
نظر ندی کسی نمیگه لپتاپت سوخته :/
bahar ...
۱۸ ارديبهشت ۱۴:۳۵
دقیقاتنهاکسی که همیشه توزندگیم حضورش پررنگ ترازهرکسی بوده داداشم بوده نه پدری نه مادری .....


بیخیاللللل

پاسخ :

بیخیال .. :)
witch Aura
۱۸ ارديبهشت ۱۲:۵۵
منم...

میفهمم این نبود هارو
حالا باز خوبه تو یه داداش داشتی
من که تک بودم چی ؟ ...


پاسخ :

اوه اوه ، تو فک کنم وضعیتی شبیه داداشم داشتی ! :)))
عوضش مرد بار اومدیمااا ، مررررد :))))
gandom baanoo
۱۸ ارديبهشت ۱۲:۳۵
آخی :(
به نقاط مثبت فک کن... عوضش داداشتو داشتی همیشه.
همیشه هدف از کار پول نیست فقط...
دیگه بیشتر از این بلد نیستم دلداری بدم :/

پاسخ :

همین قدرم خوبه گندم جان ، مرسی :)))
مترسک ‌‌
۱۸ ارديبهشت ۰۸:۲۲
البته توی اون سن این ناراحتی‌ها و دلخوری‌ها و حتی اون افکار طبیعی بوده چون درک بچه همون قدره اما کاش حداقل تا یه سنی بیش‌تر هواتو داشتن...

پاسخ :

بازم بچه ی فهیمی بودم والا :)
آره ، الان دارن ، ولی خب دیگه دیره ! :)
ساتیا سخی پور
۱۸ ارديبهشت ۰۸:۱۲
عزیزم همینه خودمونم همینطور میشیم

پاسخ :

خدانکنه :)
Mahdiye ♣
۱۸ ارديبهشت ۰۷:۲۶
به قوله معین مخور غمههه گذشتهههه گذشته ها گذشتهههه D:
جدا از شوخی آینده مهمتره گذشته رو بیخیال به خاطرش غصه نخور :)

پاسخ :

باشه :)))
پلاک هفت
۱۸ ارديبهشت ۰۷:۲۵
زیادی حساسی و اینکه همیشه نقطه منفی زندگیو میبینی، بگو خب..:|
قضیه کلید و در و این صوبتا خیلی باحال بود..=))

پاسخ :

الان که یادم میفته خودمم خندم میگیره :)))
والا من حساس نیستم ، اینا زیادی تو چشمن :)))
Faber Castel
۱۸ ارديبهشت ۰۷:۱۰
احساس می کنم اینا درده
این یه بار رو نباس شوخی کرد
فقط باید لبخند زد، لبخند :)

پاسخ :

احساس درستی میکنی .. درد ! :(
مرسی از درکت رفیق .. :)
rezvan azad
۱۸ ارديبهشت ۰۴:۰۲
مادرم شاغل  نبود اما  

همیشه تو مراسمات مدرسه خواهرم کنارم بود 

کلا تنها بودم تو زندگی 

پاسخ :

من تنها نبودم ولی :)
علی اصغر
۱۸ ارديبهشت ۰۱:۴۱
خاطره هایی بود از بهار بانو
متشکرم

پاسخ :

خواهش میکنم :)
رُزی گرین
۱۸ ارديبهشت ۰۱:۳۲
هی بهار .... هعیییی

پاسخ :

هعی :)
ابراهیم ...
۱۸ ارديبهشت ۰۱:۰۱
یاد خاطرات گذشته افتادیم.چه قدر با حال بود.
ممنون از شما

پاسخ :

چی باحال بود خدایی؟! :)
Lady cyan ※※
۱۸ ارديبهشت ۰۰:۵۳
:-\
چی بگم... 

پاسخ :

چیزی نگی هم قبولت داریم ما :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان