Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

اعتراف کنین دلتون برام تنگ شده بود ! D:

تصورم از چک خوردن چیز دیگه ای بود ! فکر نمیکردم اینطوری باشه اصلا !

چند روزی میشد که لج کرده بودم به خودم و هر چیزی که بهم مربوط میشه ! روزای بدی رو گذروندم و الان دارم ادامش رو میگذرونم ، یه سری اتفاق افتاد که خارج از ظرفیتم بود ، خارج از درکم بود !

جلوی موهام پره از موهایی که سفید شدن ، یه سری هام که کلا سفید دارن در میان و من نمیدونم باید چه احساسی نسبت به این پیر شدن ناگهانی داشته باشم !

خیلی جدی ، خیلی محکم ، نشستم سر سجاده ی مامانم ؛ آخرین باری که انقدر خالصانه دعا کرده بودن یادم نیست ، دعا کردم دیگه نباشم ، دیگه تموم بشه ، دعا کردم خیلی اتفاقا بیفته ...

اینارو قبل از اینکه به خدا بگم ، نوشته بودم تو سر رسیدم ، همون صفحش باز بود و خودم تو اتاقم نبودم ، علاوه بر این خیلی چیزا نوشته بودم ، از بابام شروع کرده بودم و یکی یکی (!) با تک تک اعضای خانواده حرف زده بودم ، بابام فکر کرده بود من تو اتاقم ، اومده بود تو اتاقم و خونده بودش ...

صدام زد ، رفتم ببینم چی میخواد بگه که یهو زد ! تا حالا گریه کردن بابامو جز سر مسائل مذهبی ندیده بودم !!! حقم بود ، بیشتر از یه چک حقم بود ...

بابام همیشه طرف من بود ، از تصور اینکه چقدر بهش فشار آورده بودن حرفام که زد ، هنوز گریم میگره ..

حرفی نزده بودم جز حرفِ خداحافظی ... 

نمیتونم ، به هیچ صورتی نمیتونم حتی یه لحظه به مخم استراحت بدم و بگم : خب دیگه بسه ، بهش فکر نکن !

یه لحظه به خودم اومدم دیدم هیچی ندارم ... هیچیِ هیچی !

نه من واسه دردِ اون چک گریه میکردم و نه بابام واسه زدنش گریه میکرد ، ولی خب اینجا ، دقیقا همین جای زندگیمه که کم آوردم !

انگار یه دردیه که چسبیده به گلوم ، با هر نفسی که میکشم درد میگیره ! انگار به خودم چسبیده ، یا میمیره و منم میکشه ، یا خودم میمیرم و اونم میمیره !

مثل همیشه نیستم که بتونم مثل همیشه بنویسم ، ولی نمیتونم اینارو هم ننویسم ...

این روزا بهترم ، حداقل میتونم لبخند بزنم ... هر چند تصنعی ! هر چند مسخره !

خدا نکنه ، خدا نکنه هیچ وقت از سر و روی یه آدم همیشه سرحال غم بباره ...

قبلا واکنشم نسبت به خیلی چیزا لبخند و خندیدن بود ، الان تنها واکنشم نسبت به هر اتفاقی گریه کردن با صدای بلنده !

پ.ن:بعد از پنج روز به پنلم سر زدم ، سر فرصت به وبلاگ دوستان سر خواهم زد و نظرات رو جواب خواهم داد :)

پ.ن: نوشتن اتفاقات شاد ، اولین اولیتمه الان ! :))))

۱۸ نظر
بابا لنگ دراز
۰۳ ارديبهشت ۰۱:۴۸
وصیت نامه نوشته بودید یا متن خودکشی یا درخواست مرگ از خدا؟!
حالا اینا مهم نیست،مهم اینه یک پدر دارید ک به شدت دوستتون داره و حواسش بهتون هست.
انصافأ پدر ب این خوبی و گلی،ناراحتی نداره ک :)
گور بابای غم
میرسم به چیزی ک لایقم«استاد بهرام» خخ
شاد باشید در هر وضعیتی،وضعیتش مهم نیستا،شما شاد باشی حالت خوب میشه خود ب خود
تجربه دارما :)

پاسخ :

هر سه !
ممنون از کامنتتون :)
Faber Castel
۰۲ ارديبهشت ۱۸:۵۳
زندگی اولش تراژدیه، بعدش کمدی، آخرش دیگه هیچ حسی نیست! :)

پاسخ :

الان من اونجام که دیگه حسی نیست !
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۰۲ ارديبهشت ۱۰:۲۴
وااای چقد بد چرا سر رسیدو قایم نکردی من ک دفترچه خاطراتمو‌تو هفتا سوراخ قایم میکنم ولی ابجی جونم اصلا غصه نخور همش میگذره و تموم میشه پس چرا‌خودتو اذیت میکنی...。・°°・(>_<)・°°・。

اعتراف میکنیم دلمون واست تنگولیده بوت(^_-)

پاسخ :

میسی دوستم :)
ژنیک :) :)
۰۲ ارديبهشت ۰۹:۱۱
خداى من... بهار...؟ خوبى فرزندم؟
نبینم غمتو...
 خیلى بدم میاد از اینایى که اینو میگن، ولى الان واقعا نمیتونم براش معادل دیگه اى پیدا کنم: ناراحت نباش.. درست میشه...
بهار میدونم چه حس بدیه که نوشته هاتو بخونن، منم به بار واسه بابا شعر نوشته بودم، همون اولا، با این که چیز بدى نداشت وقتى خوندنش خیلى ناراحت شدم، دیگه نوشته هایى که توش دلخوریاتو بگى و در مورد این چیزا حرف بزنى که جاى خود داره..
ولى ناراحت نباش بهار.. فراموش میکنن، دوباره آرامش برمیگرده به خونتون! زود تر از چیزى که فکرشو بکنى... :***

پاسخ :

خوبم .. خیلی خوبم ... [زارت:دی]
بعید میدونم برگرده ... دیگه خوب نمیشه کیانا ... دیگه نه ...
تو کا
۰۲ ارديبهشت ۰۸:۲۳
من اعتراف می کنم ازینکه ستاره وبلاگت چند روزی بود روشن نشده بود تعجب کرده بودم :دی

روزای مذخرفت عمرش کوتاه باسه امیدوارم :)

پاسخ :

دلت تنگ نشده بود ینی ؟! :)))
ایشالا :)
آرین :)
۰۲ ارديبهشت ۰۱:۴۵
دقیقا نمیتونم حضم کنم که واسه چی چک خوردی  :| ، تو سر رسید فوحش هم مینوشتی در این حد نمیومد دیگه  :؟

منم این روزا حالم خرابه... چون هنوز دارم غم ها و یا به قول تو چک های گذشته رو به دوش میکشم...

پاسخ :

چی بگم ...
تینا
۰۲ ارديبهشت ۰۱:۳۴
منم ایخطوری شدم  همین کارای تو رو هم کردم دعا  نبودن و نامه
از اون روزا 2 سال میگذره  بهتر شدم
زمان حل میکنه پاتریک
خدا کمک میکنه عزیزم.
فقط سعی کن  زیاد تنها نباشی  تو جمع باشی تا گریه نکنی

پاسخ :

جمله ی آخر خیلی خوب بود :)
مرسی :)
Haa Med
۰۲ ارديبهشت ۰۱:۳۲
چی نوشته بودید تو سررسید؟

پاسخ :

حرف خداحافظی ..
علی اصغر
۰۲ ارديبهشت ۰۱:۲۰
آره دلمون واستون تنگ شده بود

پاسخ :

^___^
مترسک ‌‌
۰۲ ارديبهشت ۰۰:۰۳
پاتریک جان، به قول شاعر: این نیز بگذرد...
صبر داشته باش رفیق، روزای خوب تو راهه...

پاسخ :

گیر کرده تو ترافیک لامصب :)))
|♒ صابر ♒|
۰۱ ارديبهشت ۲۳:۱۸
به قول س.م.ج. (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
خوب خوب
:|||||||||||

پاسخ :

کشته منو با این کامنتاش !
عرفـــــ ـــان
۰۱ ارديبهشت ۲۳:۱۴
پاتریک واقعا دلم تنگ شده بود ...
یه چیزه بی ربط بگم ؟
خیلی روون نوشته بودی اصن چشام رو کلمات میدویید :)
منو نگا تو این وضعیت نا گوار چی میگم :/

پاسخ :

منم دلم تنگ شده بود:)
بی ربط نبود عصن :)))
بگو ، هر چی دوست داری بگو :)))
Mahdiye ♣
۰۱ ارديبهشت ۲۳:۱۰
:) آره بهار دلم واست تنگ شده بود دیروز اومدم اینجا بگم نبودت تو پنلم احساس میشه ولی یه چیزی مانع شد ...

پاسخ :

چی مانع شد ؟! :دی
Mina Sepidari
۰۱ ارديبهشت ۲۳:۱۰
من قبلا فکر میکردم خود آدم باید دیدشو عوض کنه و به روزای بدش پایان بده ولی الان میگم فقط باید منتظر باشی تا بگذرن :) 

پاسخ :

میگذرن ...
سیّد محمّد جعاوله
۰۱ ارديبهشت ۲۳:۰۷
خوب خوب

پاسخ :

چی خوب ؟!
چی میگی اصلا ؟!
رُزی گرین
۰۱ ارديبهشت ۲۳:۰۴
پاتریک جان مراقب خودت باش ... :| 

پاسخ :

چشم
سید احمد حسینی
۰۱ ارديبهشت ۲۳:۰۲
جالب...

پاسخ :

چی جالب ؟!
بد بختی مردم جالبه واستون ؟! 
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان