Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

گویند که عشاق جهان عقل ندارند ؛ یعنی تو خری ! من به مراتب ز تو خر تر ! :]

یک : امروز دوستم از مشهد بهم زنگ زد ، عیدو تولدمو تبریک گفت ، بعد گوشیشو گرفت طرف ضریح گفت هر چی دوست داری بگو ! 

وای خیلی خوب بود ، عصن عالی بود ، بهترین هدیه ای بود که گرفتم ^_^

دو : دلم به طرز عجیبی واسه زن داداشم تنگ شده ، یه روزه ندیدمش :|

سه : امروز رفته بودم ددر دودور ، هوا خیلی خوب بود ، عصن آسمون صاف صاف بود ،

نمیتونستی با هر نفسی که میکشی نگی "خدایا شکرت ، مخلصتم دربست!" 

چهار : بارونای بهاری خیلی خوبن ، رگباری میزنن ماشینو کثیف میکنن ، خیالشون که راحت شد قطع میشن !

پنج : از مهمونیایی که باید گل قالی رو نگاه کنم بدم میاد :/

شش : امروز شرافتنی تولدمه  D: تولدت مبارک منِ عزیز ، جیگرتو ژوگولی بو !  D:

هفت : همین بارون بهاری که تو مورد چهار عرض کردم ددر ُ کوفتمون کرد برگشتیم خونه :]

هشت : انقدر دلم میخواد عیدی کسایی رو که جوراب میدن بزارم تو طاقچه ، ولی حیف که با شخصیت تر از این بحثام :دی

نه : همین الانِ الان ، یه امن یجیب بخونید ! دست شما دردنکنه ، خیر از جوونیتون ببینین و این بحثا :دی

ده : خواهشاً دو بعد از ظهر وقتی ملت خوابن نریم عید دیدنی ، خواهشاً :-"

یازده : یه سری بچه بودم ، یکی از فوامیل یک و نیم نصفه شب اومدن خونمون عید دیدنی ، گفتن چقدر کوچتون خلوته ! چقدر محله تون خلوته !

منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم شما دیر اومدین ! کوچه ی ما خیلی هم شلوغه !

دوازده : جمع مکسر مرتیکه میشه مراتیک ؟! 

سیزده : الان که اینو دارم مینویسم چهار ساعت تمامه که خونه ی عموی پدرمیم ! عمو جان ، تو رو قرآن بس کن لطفا ً :-"

چارده : یه سر رسید بهم داده ، فقط بالاشو میبینم ، میزنه از این خوشگلا باشه :دی

پوزده : به خواهرم یه فشار سنج قدیمی جیوه ای داد ، عتیقه شدن الان ، لامصب مث چی حسودیم شده :]

شوزده : تا حالا سی و سه نفر تولدمو تبریک گفتن ؛ یوهو ^_^

هیوده : دلم واسه ایکس باکسم تنگ شده ، کجایی ای یار قدیمی ؟! کجایی ای جانشین باب اسفنجی ؟! کجایی لامصب ؟! :]

هیژده : همین الان یه فندق افتاد زیر مبل ، من که به روی خودم نیوردم ولی زن عمو خیلی چپ چپ نیگا میکنه :-"

نوزده : چرا وقتی بقیه فندق میخورن اینقدر کم صدا میده ؟! مثلا ً یه چیزی تو مایه های "خرچ" ؛ بعد من بخورم اول که همه ساکت میشن بعدشم صدای "چااااخ خودووورچ دوپخ چارخ" تو فضا اکو میشه :]

بیس : رازداری کلا ً تو خانواده ی ما مرسومه لامصب ! مخصوصاً عمو کوچیکم دیگه آخر رازداریه لامصب :] پریشب دیدمشون به برادرم میگفت خانومم براتون عیدی خریده ، میترسم بشکنه ، به روی خودت نیاریااا ، ولی زود بیا !

بعد الان من متوجه شدم که رفته نوشته های منو از استادم که براش کار میکنه گرفته خونده ، کپی کرده پخش کرده بین فامیل :]

ینی فقط من ببینمش ! یقه رو تا ناف جر میدم هیلیکوفتری میرم براش :]

بیسُ یک : لحظه ی سال تحویل که خواب بودم ، به جرات میتونم بگم تا همین الان خواب بودم ! 

همه ی خاله هام اومدن خونمون و من نفهمیدم ! یه حالت خواب و بیداری داغونی دارم :]

بیسُ دو : چرا آخر همه ی بحثا  ، میرسیم به نبودنِ عزیز ؟! :]

بیسُ سه : چقدر من حالم از بحث تلخ زهرماریه خانه سالمندان بهم میخوره ...

بیسُ چهار : جان خودم قرار نبود از اینا بنویسما ، بحثش اینه !!!

بیسُ پنج :  حتی کسایی که من باشون سلام علیکم ندارم بهم تبریک گفتن  ولی رفیق فابریکم تبریک نگفت -___- هعی ، یالان دونیا :]

بیسُ شیش :  الان قاعدتاً من باید کربلا میبودم اگه همه چیز رو برنامه پیش میرفت ، ولی خب حقیقتاً نطلبید و من هی عکس حرم دیدم و دلم هوایی شد ، تنگ شد ... 

بیسُ هفت : من دلم مسافرت میخواد :]

بیسُ هشت : جمکران ترجیحاً ...

بیسُ نه : آخه عمو ، احوالِ حلْمِه خاتون به من چه ؟! :////

سی : قصد دارم عادم شم !

سیُ یک : جا داره از همه ی کسانی که حوصلشون شد تا اینجا بخونن تشکر کنم ! ستاره بچینی خواهرم/برادرم ! (((:

سیُ دو : داره بارون میاد رو کفشامون و من هی میخوام بگم ولی مثل اینکه احوالِ حلمِه خاتون مهم تره :///

سیُ سه : به حول قوه پنج ساعت شد :// تو عمرم اینقدر ساکت و آروم ننشسته بودم ! :/

سیُ چار : این جک شمردن گلای قالی از مد افتاده ، ولی خب بهترین تفریحمه !

سیُ پنج : بچه که بودیم بابام هر وقت میخواست بفهمه دیگه کامل بلدیم حرف بزنیم یا نه ؛ میگفت بگو : عمه حج بیبی ! 

خدایی اسم سختی بود ، من گفته بودم : عمه حجی ویجی !!! جدیداً بچه های الان میگن : عمه هویجی ! کوتاه ، مفید ، مختصر !

۹ نظر
دیونه روانی
۰۴ فروردين ۲۳:۳۲
Happy birthday toyou:)چن سالت شد:)
عنوانت ازپهنا توحلقم:))
چقدر نوشته های این پستت کوتاه بود یه مقدار طولانی تر بنویسی که خیلیییییی بهترمیشه:)))))))))))))))یعنی عالی میشه:)

پاسخ :

پونزده (((:
حلقت سلامت (((:
:دی
amir farhad
۰۴ فروردين ۱۵:۴۴
چشام غازقولنگ گرفت.چقدر طولانی بود!!!!!!!!
احیانا شما از نوادگان ابوالقاسم فردوسی نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
:)خوب بود.


پاسخ :

چشم که قازقولنگ نمیگیره برادر :/
نه بابا (:
مرسی (:
مترسک ‌‌
۰۴ فروردين ۱۴:۳۰
تو چه جوری خواهر شوهری که دلت واس زن داداشت تنگ شده؟ :))

پاسخ :

جدیداً خیلی دوستش دارم ، قبلا ً اینطوری نبودااا ، قبلا ً به خونش تشنه بودم D:
شبگیر (.)
۰۴ فروردين ۱۲:۲۱
اتفاقا برای اینکه متهم نشم به چنین چیزی قبل از کامنت گذاشتن  متن رو خوندم که از هر دری سخنی گفته بودید، ولی عنوان چیز دیگه ای بود.

پاسخ :

ممنون :)
بله ، جالب ناکه (((:
المی ...
۰۴ فروردين ۱۱:۵۲
الان تولدته ینی؟!:-D 
من گیج شدم چرا کسی هیچی نمیگه :-\ 

تولدتتت مبارک اگر تولدته عزیزمم:-) :-D 

نت هوای بهاری رو خیلییی دوست دارم:-) 
من نیز هم دلم خواست مسافرت:-( 

پاسخ :

دیروز بود عزیزم (:
مرسی المیرا جان :-*** لاو یو گوگولی :-***
من نیز :))))
و مجدداً من نیز !
حسین یحیی زاده
۰۴ فروردين ۰۲:۳۴
خوب بود یه کمی هم از مفاد مذاکرات 5 ساعته مینوشتی...

پاسخ :

نوشتم که ، احوال حلمه خاتون ! (:
شبگیر (.)
۰۴ فروردين ۰۲:۰۴
عنوان مسحورکننده بود و شدیدا قاطع...

پاسخ :

احتمالا فقط عنوانو خوندین :)
ولی مرسی (:
Faber Castel
۰۴ فروردين ۰۱:۴۸
ای مرگ بگیری تو
وقتی می بینی من از سیر تا پیاز نوشته هاتو می خونم چرا آخه اینقدر بلند پست میزاری
همین رو میکردی دو تا پست، به پاک سازی هوا هم کمک می کردی! والله!
فقط بلدی دی اکسید کربن تولید کنی! گه گاهی هم خردلی! :)

پاسخ :

وا ! خدا نکنه مرگ بگیرم ! :]
تازه نصفشم ننوشتم :)))))
:////////
:||||||||
n!li :|
۰۴ فروردين ۰۱:۳۷
خخخخخخخ عاشق نوشته هاتم D:

لایک...مخصوصا اون چارخ چردوووخ چوپخ چاخ:|

پاسخ :

مرسی :دی
لایک بک (((:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان