Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

یه جنتلمن واقعی ! ^_^

با بابام رفته بودیم بیرون ، واسه گرفتن عینک جدیدم ،

شهر شلوغ بود ، خیلی شلوغ ! اصلا از شهرمون انتظار این همه شلوغی رو نداشتم !!

همیشه از جاهای شلوغ بدم میومده و میاد ، یه جوریه ، انگار نمیتونم درست نفس بکشم ، هوا کم میشه !

یه چیزی تو این شلوغی اذیتم میکرد ، دم گلفروشیا ، شیرینی فروشیا ، لباس فروشیا ، هر جایی که احتمالش باشه که بشه ازش خرید عید کرد ، پر آدم بود !!! از بین همه ی این آدما با پای پیاده رد شدیم !

پیاده روی کردن با بابامو دوست دارم ، خوش میگذره !

ولی انگار اون چیزی که رو قلب من سنگینی میکرد رو قلب بابامم سنگینی میکرد ، 

جلوی یه گلفروشی ایستاده بودیم تا چراغ قرمز بشه بتونیم رد بشیم ، یه دختر بچه ی کوچولو در حد پنج-شیش سال ایستاده بود جلوی ماهی قرمزا و با یه غم خاصی نگاهشون میکرد !

پدر و مادرش که اومدن یه سبزه ی کوچیک دستشون بود ، دختره سبزه رو که دید ماهی یادش رفت ، خندید و رفت سمت پدرش !

یه لحظه آرزو کردم ای کاش پول تو جیبی هام بی نهایت بود ! ای کاش میتونستم براش ماهی بخرم ! هر چند تا که دلش بخواد !

آدمای تو خیابان ، از دو حالت "خوشحال" و  "ناراحت" خارج نبودن ، آدم بی تفاوت ندیدم !

غم بعضیاشون واقعاً ناراحت میکرد آدمو ! آخه چرا یه بچه ی کوچولو وقتی ماهی قرمز میبینه باید بغض کنه ؟! چرا نباید به فکر اسم گذاشتن واسه ماهیاش باشه ؟! 

چرا چشمای یه زوج جوون باید انقدر غم داشته باشه ؟! انقدری که من به این مشنگی بفهمشش و ناراحت بشم ؟!

عینکو گرفتیم ، بخوام صادق باشم بهم نمیاد ، مثل جادوگرا شدم ! ولی خیلی بهتر میبینم !

عینک سازی بغل یه پاساژه ، به درش نگاه میکردم که بابام گفت اگه میخوای بریم تو ، 

رفتیم تو ، یه روسری فروشی شیک هست که من عاشق تک تک روسریاشم !

نمیدونم داشتم چندمین روسری عیدمو انتخاب میکردم ، وقتی ازم پرسید تو چه مایه رنگی ، داشتم به این فکر میکردم که واسه کودوم مانتوم نخریدم ، چه رنگی بهتر میشه !

تو این فکرا بودم که دو تا دختر و یه خانم اومدن تو ، یه دختر کوچیک تر داشتن که همسن خودم بود تقریباً ، خواهر بزرگترش داشت روسری انتخاب میکرد ، دنبال یه شال با پهنای روسری بودن که هم به نارنجی بیاد هم به زرشکی !

ترکی صحبت میکردن ، دختری که همسن من بود میگفت روسری نداره ، روسریش تُل شده و این حرفا ،

روسری رو از سر هم میکشیدن ! آخرشم هیچی نخریدن و رفتن ...

مکالمه های دقیقشون یادم نیست چون فقط یه جمله ی پر رنگ یادم مونده که مامانشون به دختر بزرگش گفت : مراعات کنین ، این عید دستمون خالیه ...

اینو گفت و رفتن ...

به معنای واقعی از خودم خجالت کشیدم !!! از خودم بدم اومد !!!

من تو فکر چی بودم ، مردم این روزا به فکر چی ان ...

ژورنالو بستم ، تشکر کردم و رفتیم بیرون !

بابام گفت پس چی شد ؟! مگه از اون شال سورمه ایه -لامصب هنوز دلم پیش گل قرمزاشهD:- خوشت نیومده بود ؟!

گفتم بیخیال ، خریدم قبلا ً ...

ساکت شده بودم ! یه لحظه خودمو خواهرمو تصور کردم که داریم روسری از سر هم میکشیم!!! یه لحظه تصور کردم چیزی رو بخوام ، خوشم بیاد ولی نداشته باشمش !

وحشتناکه ، خیلی وحشتناکه !

بابام سکوتو شکست و گفت : "اون خدایی که بالاسرمونه ، حواسش بیشتر از من و تو به بنده هاشه ، نترس ، هواشونو داره"

بعدش بازم حرف زد و قانعم کرد که اگه همه ی پول تو جیبی های دنیا رو هم داشته باشم ، نمیتونم به همه ی آدما کمک کنم !

ولی خب ، اگه خودشم ناراحت نشده بود ، دوباره نمیرفت سمت اون گلفروشی !

بهم گفت ماهی انتخاب کنم ! هشت تا انتخاب کردم ، گفت بازم انتخاب کن ! 

سی و دو تا ماهی انتخاب کردم ! پول همشو دادیم ، بابام به ماهی فروشه گفت : "هر بچه ای اومد اینجا ، دلش ماهی خواست ولی پول نداشتن ، یکی از اینا بهش بده"

وقتی از گلفروشی خارج شدیم ، حس میکردم بابام بهترین بابای دنیاست ! یه جنتلمن واقعی !

پ.ن : خدایا ، از خوشی های هیچ کس ، بخاطر بی پولی کم نکن ...

۲۰ نظر
fatemeh hajihoseini
۳۱ ارديبهشت ۱۳:۰۰
الهی هیچ کس حداقل تو عید غم نداشته باشه ):

پاسخ :

ان شالله ..:)
صدای ma
۲۳ فروردين ۱۴:۲۰
ایا میدانستید تصور من از شما همیشه یه پسر تپول بوده با یه اینک بدون قاب ؟

پاسخ :

الان دونستم :)
Haze .W
۲۴ اسفند ۱۵:۴۶
خدا حفظشون کنه 🌸

پاسخ :

مرسی اخوی (:
شِمِلـ ــیا
۲۴ اسفند ۱۲:۱۸
شروعش تلخ بود اما اخرش شیرین شد :)))

پاسخ :

(:
gandom baanoo
۲۴ اسفند ۱۱:۴۲

دم بابات گرم...

کاش دنیا پر بشه از این باباها ...

پاسخ :

ای کاش ...
من ...
۲۴ اسفند ۰۹:۰۳
بیگ لایک به تو و بابات:)

پاسخ :

(:
Mahdiye ♣
۲۴ اسفند ۰۱:۰۲
بلی بلی ی جنتلمنه واقعی :)))
:| مشنگ نیستی اصلانم :(

پاسخ :

لطف داری (:
Tamana .....
۲۳ اسفند ۲۳:۵۵
ایشالله همیشه سایش بالا سرت باشه باباهای ما مرد واقعین که انقد زحمت میکشن که ما کامل تو رفاهیم و هرچی میخایم داریم

پاسخ :

دقیقن ...
rezvan azad
۲۳ اسفند ۲۳:۴۱
سایه اش همیشه بالا سرت باشه 

پاسخ :

ممنون (:
صدای ma
۲۳ اسفند ۲۳:۱۹
منم جنتل منم ولی نمیگم عیدتون دراد D:

پاسخ :

دختر نیستی مگه ؟
**مرضیه **
۲۳ اسفند ۲۲:۴۳
برام سوال شد که شما اهل کدوم شهری که ترکی بلدی و‌ اون خونواده هم ترک بودن؟!
الهی که خدا هیچ‌پدر مادری رو شرمنده بچه هاش نکنه.
خدا بابای جنتلمن شمارم حفظ کنه:)

پاسخ :

شهرکرد (:
بوف ولگرد
۲۳ اسفند ۲۲:۳۶
بابات جنتلمن آفرین بهش :)

پاسخ :

(:
ژرف آژنگ
۲۳ اسفند ۲۲:۳۴
از ما که گذشته...

پاسخ :

چی ؟
Raha .🍃
۲۳ اسفند ۲۲:۰۹
کاشکى هیچ بچه اى غم نباشه تو چشماش

پاسخ :

(:
حسین مداحی
۲۳ اسفند ۲۱:۵۶
برای جمله ی آخر : انشاءالله

پاسخ :

ان شالله (:
دینای دیگر ※※
۲۳ اسفند ۲۱:۵۴
بابات عالیه 
آمین

پاسخ :

یه جنتلمن واقعی ... (:
آمین ...
نگــ ❤ـار
۲۳ اسفند ۲۱:۵۳
یه دختری تو کلاس زبانمون وضع مالی خوبی نداره
هر دفه با لباسای تکراری میاد
بعد من و دوستام هر دفه مانتو و شال و کفش جدید
اونم فقط نگامون میکنه ..
اون وقت منم از خودم بدم میاد ...

پاسخ :

منم از خودم بدم اومد امروز ! (:
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۲۳ اسفند ۲۱:۵۲
چ قدر عاااااااالی نوشتی دمت گرم بهار جونی

بابات خیییییلی لارج و دست و دلبازه دقیقاااااااا مث بابای من

خدا همه ی باباهای دنیارو حفظ کنه آمیییییییییییییییین

پاسخ :

فدای تو (:
آره (:
الهی آمین (:
رهگذر ...
۲۳ اسفند ۲۱:۵۰
:(





الهی آمین

پاسخ :

...
آمین ...
ZaHrA ...
۲۳ اسفند ۲۱:۴۸
چقدر خوب...:-) چقدر قشنگ...:-) 

پاسخ :

خیلی خوب ، خیلی قشنگ (:
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان