Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

اسکل جان ! آدم همه چیزو نمیخونه ! بفهم ! :||||

هیچکس نمیتونه "تو"ِ واقعی رو دوست داشته باشه بهار !

تو هم که مردِ تظاهر نیستی ، پس برو ... برو ...

پ.ن: از روزنوشت های دو سال پیش ، بهمنِ 92 :]

پ.ن۲:شیرینیِ نوشته های چند سال پیش بدجور دلمو تلخ کرد :/

پ.ن۳:عزیز...

پ.ن۴:نوشتنم نمیاد :/

پ.ن۵:هیچ وقت یه دختر بچه ی پنج ساله رو با لاکاتون تنها نزارید، از خواهرم به شما نصیحت!

پ.ن۶: مختصراً تف به قلمچی

پ.ن۷: اگه بشه ... اگه بخوای ...

پ.ن۸: هیچ وقت یه چسب ندید دست یه بچه ! قالَ مای اَخ !

پ.ن۹: کیچَه لَرَ سو سَپ میشَم ...

پ.ن۱۰: به بودنِ هر روز اینجا عادت کردم ، به در و دیوار وبلاگم عادت کردم ، شاید بتونم ترک عادت کنم هر چند موجب مرضه :]

پ.ن۱۱: فیلم عروسی مامان باباتونو دیدین تا حالا ؟! خیلی باحاله ، ببینین حتما D:

پ.ن۱۲: حوصله ی شرح قصه نیست ....

۳۰ نظر
fatemeh hajihoseini
۳۱ ارديبهشت ۲۰:۰۰
خیلی ((:
اصن من احساس می کنم تو خاهر گمشده ی منی ((:
فیلم هندی شد ((:
آه،خاهر ((:

پاسخ :

خااااهههههرررر ^_^
fatemeh hajihoseini
۳۱ ارديبهشت ۱۲:۵۷
من بچه بودم چسب رازی بر می داشتم می ریختم رو کف دست و انگشتام،بعد دستامو می چسبوندم به هم صبر می کردم یه ذره که می چسبید از هم وا می کردم ((:
چسبه کش که میومد انقده حال می کردم ((:
خلی بودم واسه خودما ((:

پاسخ :

منم همین کارو میکردم :))))
خیلی به هم میایم ما :)))
صدای ma
۲۳ فروردين ۱۴:۲۷
روژ لبو از قلم انداختی ! اخ اخ اخ 
یعنی خودم بچه بودم یه دیوار در حدود شیش مترو با یه روژلب 100 هزارتومنی اون روزگار ساخت فرانسه رنگ لیمویی زدم D:

پاسخ :

خسته نباشی :)))
محمد-۱۵۱
۲۴ اسفند ۱۶:۳۴
سلام.جالبه ک دو خط نوشته٬هفت هشت ده تا پ ن داشت:)
یادم باشه از این‌شیوه ی نوین استفاده کنم.

پاسخ :

(:
رهگذر ...
۲۳ اسفند ۰۵:۵۳
پستای خوبت زیادن نشد همه رو بخونم......

پاسخ :

قربانت ، همین که وقت گذاشتی کافیه (:
عرفـــــ ـــان
۲۲ اسفند ۲۳:۳۷
خوشبختانه لاک ندارم بدم دسته بچه :)

پاسخ :

^_^
یک آشنا
۲۲ اسفند ۱۴:۵۹
نمیدونم الان دقیقا دچار چند گانگیم ! 
اول که عصبی ام از اتفاقی که برام افتاد
بعد اومدن اینجا ، نمیدونم باید بخندم ! قضیه لاک و چسب
بعدش نمیدونم باید باهات همدردی کنم بایت این که هیچکس خود واقعی آدم رو دوست نداره
بعدترش نمی دونم اصلا این قلمچی چرا ورشکست نمیشه بره پی کارش
میبینی که چقدر پیچیده ام امروز :))

پاسخ :

عصبانی نباش بهت نمیاد دوستم (:
بخند (:
هیچکس ! ینی هیچ کسااا (:
نمیدونم والا ، بیجول فقط بلده من. حرص بده ! (:
((((:
یک آشنا
۲۲ اسفند ۱۴:۵۸
نمیدونم الان دقیقا دچار چند گانگیم ! 
اول که عصبی ام از اتفاقی که برام افتاد
بعد اومدن اینجا ، نمیدونم باید بخندم ! قضیه لاک و چسب
بعدش نمیدونم باید باهات همدردی کنم بایت این که هیچکس خود واقعی آدم رو دوست نداره
بعدترش نمی دونم اصلا این قلمچی چرا ورشکست نمیشه بره پی کارش
میبینی که چقدر پیچیده ام امروز :))

پاسخ :

^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^
amir farhad
۲۲ اسفند ۰۷:۲۸
همه میتونن "تو"ِ واقعی رو دوست داشته باشن بهار !

پاسخ :

نه بابا (:
ههـــ ـــــ
۲۲ اسفند ۰۴:۲۵
من لاک ندارم :|

دعام کنین

پاسخ :

چشم !
ZaHrA ...
۲۲ اسفند ۰۰:۱۲
فیلم عروسی مامان بابام که اصن توووووپِ!!:دی
تازه قرار شده ی بار ببرم خوابگاه دوستامم ببینن!!!:)))

پاسخ :

عالیه (((:
😂😂😂
avangard B.m
۲۱ اسفند ۲۳:۳۵
آخی عزیزدلم خانوم خانوما.
بابای من هر وقت یاد عروسیشون میوفته که داییم نذاشته عکاس بیاد چون نامحرم بوده و خود داییم عکسا رو گرفته و همه سوخته هنوزم که هنوزه ناراحته:-)))

پاسخ :

^___^
آخ آخ ! چه بد ...
المی ...
۲۱ اسفند ۲۳:۳۵
خوبه حرفت نمیومد این همه پی نوشت داشتی ایششش:-\  :)))
لاکام به جونم وصله تنهاشون نمیزارم:-D 
ندیدم ولی عکسارو دیدم:-D 

پاسخ :

خخخخ ((((:
((((:
عکساشم باحاله (:
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۲۱ اسفند ۲۳:۲۴
خخخخخ اره دیدم:))))

پاسخ :

عه تو هم !؟ (((:
آقا حسین
۲۱ اسفند ۲۳:۰۳
سی سال پیش متاسفانه فیلم برداری از عروسی در کار نبوده. اگر هم بوده نصیب پدر و مادر من نشده! (خخخ. نشد یک پست بزارید و من حسرت نخورم.خخخ)
به غیر از مادر هیچکس نمیتونه خودِ واقعی آدم رو دوست داشته باشه! حتی پدر.

پاسخ :

دقیقا ، مادر آدم یه چیز دیگست ...
بوف ولگرد
۲۱ اسفند ۲۲:۴۱
تف به قلمچی
+ زمان پدر و مادر من از این چیزا مد نبود :|
+ من ترکی بلد نیستم :(

پاسخ :

تف !
(:
من بلدم (:
**مرضیه **
۲۱ اسفند ۲۲:۲۵
کیچه نه،کووچَه!
من مامان بابام فیلمبردار خبر نکردن!عکاس داشتن اونم بنده خدا تو همون مراسم عاشق شده عقل و هوشش رفته عکسارو‌سوزونده!چهارپنج تا عکس بیشتر ندارن

پاسخ :

ببخشید بابا (((:
😂😂😂
چه باحال (:
دینای دیگر ※※
۲۱ اسفند ۲۲:۰۲
چه عنوانی :-)

پاسخ :

من از طرف عنوان مخلصم (:
Faber Castel
۲۱ اسفند ۲۱:۲۶
فقط عادت کردی به اینکه همه چیز رو تبدیل ب عادتش کنی!
اما حقیقت چیز دیگه ایه :)

پاسخ :

خب چیه این حقیقت ؟!
متوجه نمیشم ...
Haze .W
۲۱ اسفند ۲۱:۰۵
من تا اسمشو عوض نکنه هر دفعه توی پستهای تو میگم عاشقشم 😍😍😍

+ تاکید میکنم فقط توی پستهای تو. 

+ یادت نره. توی این وبلاگ فقط.

+ تاکید مجدد.

+ همینجا هاااا ... جای دیگه نه -___-

+ تاکید بیشتر.

+ عای لاو... مای لاو ... عاقا حسین 😍😍😍 -____- 

+ تمام 😑😂😂😂

پاسخ :

کلی خندیدم 😂😂😂
Haze .W
۲۱ اسفند ۲۰:۵۶
😑😑😑 

+ عای لاو عاقا حسین -______-

پاسخ :

باشه بابا !
گفتم که خدا نگهتون داره واسه هم ! (:
Haze .W
۲۱ اسفند ۲۰:۴۸
با ما به ازین باش پاتریک خانوم 😢😢😢

پاسخ :

😶😶😶
n!li :|
۲۱ اسفند ۲۰:۴۷
مچکرم الان مثه فرفره دارم تایپ میکنم ^_^

آی ام با سواد...

نتیجه ی اخلاقی: قدر با سواد بودنتونو بدونید و به بچه ها چسب ندید:|

مرسی که تو هم دنبالم کردی :)

پاسخ :

خواهش میکنم (:
(:
:-)
خواهش ((:
Haze .W
۲۱ اسفند ۲۰:۴۲
من میگم توعه واقعی عصن هنوز شکل نگرفده محندس :|

دیگه دیدم عاقا حسین رو زیادی گفدم، عاقا سعیدو رو کردم برات :]
اصلنم سوتی ندادم  -___- 😂😂😂

پاسخ :

پایه های اصلیشو گذاشتم !
خسته نباشی ! مهندس تویی نه من :/
مترسک ‌‌
۲۱ اسفند ۲۰:۴۱
ما که لاک نداریم اما به لاک‌دارامون میگیم حواسشون باشه :))

پاسخ :

افرین ، کار صحیحی میکنین (:
n!li :|
۲۱ اسفند ۲۰:۴۰
به توصیه هات گوش فرا میدم :)

پ. ن 9 منو کشته :|

هر کاری میکنم نمیتونم بفهمم چیه...حتی مانیترو برعکس کردم ...ولی بد تر شد:|

فک کنم سوادمو از دست دادم...خاک بر سرم تایپ کردن چه سخت شده :O حروف برام آشنا نیستنننننن
من سوادمو از تو میخوامممممم.
پ.ن 9 منو داغون کرد >_<

پاسخ :

آفرین بر تو (:
ترکیه ، یه قسمت از متن عاهنگ رحیم شهریاریه ،
میگه : کوچه هارو آب پاشی کردم ، تو ادامش میگه : که وقتی یار میاد گرد و خاک نشه ! (:
داغون نشد لدفن (:
خانم انار
۲۱ اسفند ۲۰:۳۴
واقعا حوصله شرح قصه نبود؟؟:))

پاسخ :

نه خدایی ، سه چهار تا خاطره تووووپ دارم تو آستینم ، یه سری متن شکست عشقی و اینا ،
کلی عکس !
حوصله نبود دیگه ((((:
Faber Castel
۲۱ اسفند ۲۰:۳۳
عادت نکن به چیزی، زندگی کن باهاش :)

پاسخ :

شدنیه واقعاً ؟! :-"
Haze .W
۲۱ اسفند ۲۰:۳۰
دیگه تاریخ نوشته معلوم میکنه که اصلا صلاحیت حرف زدن درباره توعه واقعی رو نداشتی
 😂😂😂😈

+ پ.ن هات تو لوزالمعده مسئولین :|

+ عای لاو عاقا سعید 😑 😍

پاسخ :

تو مگه منِ واقعی رو میشناسی عصن ؟! :]
لوزالمعده هاشون سلامت !
سعید کیه ؟! :-/
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان