Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

انقدر که این روزا خوش میگذره ، حس میکنم روزای آخرمه دیگه D:

امروز هیچکس هیچی نخونده بود ، دست به دست هم دادیم که کلاسارو لغو کنیم !

تو کلاس بچه ها داشتن دعوا میکردن سر اینکه اعتراض نامه بنویسن یا به خود دبیر بگن ، اعصابم خورد شد رفتم آبدارخونه که دیدم یکی از دبیرستانیا داره پتو میشوره ، گفتم چرا میشوری ؟! گفت کلاس تکونی داریم !

پیش خودم گفتم چرا ما کلاس تکونی نکنیم خب ؟! 

رفتم به بچه ها گفتم و جمیعاً رفتیم از آشپزخونه ی معلما پارچ پارچ آب آوردیم ریختیم کف کلاس ، یه آب گندی شده بود که نگو و نپرس ! سیاه سیاه !

رفتیم ریکا هم آوردیم که دبیر با تاخیر اومد ، ولی خب دیر اومد ، ما ریکاها ریخته بودیم وکلاس یه دست کف کثیف بود !

شیش نفر اصلی بودیم ، سه نفر موافق که متشکل از نخاله های کلاس بود که واقعاً با هدف تمیز شدن تی میکشیدن و سه نفر دیگه که من و دوستام بودیم که وقت کشی میکردیم !

یه لحظه دبیر رفت از اون کلاس کتاب بگیره واسه عید بمون تکلیف بده که شروع کردیم به قر دادن ، البته بقیه قر میدادن ، من همون جفتک خودمو میپروندم ! 

انقدر گرم رقصیدن -جفتک اندازی- بودیم که نفهمیدیم دبیر سرشو گذاشته رو میزو با صدای بلند میخنده !

مام دیدیم وضعیت مناسبه ، یکی از بچه ها میزد رو تابلو هوشمند ، یکی میزد رو در ، مام میرقصیدیم !

بین اون همه کف سیاه !!! یادم میفته حالم از خودم بهم میخوره !

یکی از بچه ها وقتی داشتیم کلاس شوری میکردیم ، زبان دستش بود و درسای زنگ بعدو میخوند !

یه لحظه دیدمش ، شوک شدم ! آخه وقتی نمیپرسه چی میخونه ؟! :///

رفتم بش گفتم : وقتی بخونی یا نخونی هیچ فرقی نداره ، چه گ*و*ه*ی داری میخونی ؟!

{میدونم خیلی زشته که این تو وبلاگ شخصیم باشه ، ولی دوست داشتم که به صورت دقیق ثبت کنم امروزوD:}

داشتیم سر و کله میزدیم که رفیق فاب اومد کتابشو گرفت پرت کرد تو همون آب سیاها :/

یه وضعی شده بود دیدنی !

زنگ زبان به همین منوال گذشت ، سر زنگ دینی کماکان داشتیم قر میدادیم که 

معلممون گفت : شنیدم قشنگ میرقصی بهار خانوم !

حالا من با یه پای بالا و یه دست با شیب کسینوس شصت درجه تو هوا و کمر پیچ خورده ، یه تی هم دستم بود داشتم جفتک میزدم !!! دلم میخواست زمین دهن وا کنه من فقط برم بِگُمشَم ! 

قرار شد شنبه پیتزا خورون باشه واسه کل مدرسه ، آخرین اتفاق مهم مدرسه همین بود ،

تو سرویس پولامونو گذاشتیم رو هم ، شد هفت هزار و چهار صد تومان !

به راننده گفتیم نگه داره ، چند تا چیپس و پفک خریدیم و انقدر مسخره بازی درآوردیم که راننده سرشو گذاشته بود رو فرمون !

جدیداً که بهتر میتونم حرف بزنم بچه ها فهمیدن چقدر شعر و آهنگ حفظم ، کلا حضورم موجبات شادی رو فراهم میکنه انگار D:

با رفیق فوق فابریکم قرار گذاشتیم بریم سالن واسه تشویق تیم والیبال مدرسه ،

وای که چقدر جیغ زدم ! 

حریف که سرویس میزد ، بالا استثنا همه عر میزدیم "تووووووورههههههه"

بعد طرف میزد تو تور ! ^____^ آی فاز میداد !

بین استراحت تیما مث چی عر میزدیم "شیر تیزهوشان ! شیرهههههههه"

یه شعار باحالم میدادیم : یک دو هفت ، آبکش شدین رفت  D:

خیلی اینو دوس ^___^

بعدش که از سالن برگشتیم و تیممون با اقتدار (جوووون به اقتدارشون!) پیروز شد و اومدم خونه ، دیدم دایی کوچیکم اومده خونمون !

ینی خوشحالی بیشتر از این نمیشد ! اومدم جیغ بزنم و ابراز خوشحالی کنم ، دیدم صدام رفته عصن :/

یه جعبه واسم آورده بود ، بازش کردم دیدم ماشینای بچگیمه D:

اون قرمز بزرگه که مشاهده میکنید ، اونه که باش میرفتم رو صورتش (((:

اون آدم آهنی ای مه مشاهده میشه وقتی بچه بودم بلای جونم بود ! داداشم روشنش میکرد مینداختش دنبالم ! منم مث چی میترسیدم ازش :/

وای وای وای ، من عاشق اون بی سیمام عصن D:

من از این ور دیوار کلمو میچسبوندم به دیوار میگفتم : بهار بهار داداش ، بیا بریم حمله !

تازه میفهمم داداشم چرا فقط میخندید !

اونم اون هواپیما ئِه هست که آدماش میان بیرون ((((:

۲۰ نظر
fatemeh hajihoseini
۳۱ ارديبهشت ۱۲:۵۴
اون یه لایکه کار منه ها ((:

پاسخ :

میسی :)
رهگذر ...
۲۳ اسفند ۰۵:۵۰
چه پست خوبی
کلی خندیدم :)

پاسخ :

الحمدلله (:
نگــ ❤ـار
۲۳ اسفند ۰۰:۱۹
من باحالم؟؟ :|
اگه به من بگی باحال انگار به شعور هر چی باحاله توهین کردی!!

پاسخ :

نه بابا ، پستات نمک داره (:
نگــ ❤ـار
۲۱ اسفند ۱۳:۳۲
تو خیلی باحالی
همیشه میخونمت
منم سعی میکنم باحال باشم ولی نمیشه :|

پاسخ :

تو هم خیلی باحالی که :)
ریا نباشه منم خاموش میخونمت (:
rezvan azad
۲۰ اسفند ۱۶:۵۹
همیشه خوش باشی 

ماهم ازمایشگاه تکونی داشیم 

یه محلول های درست کردیم 
خیلی جات خالی بود 
ماعم تو کلاس رقصیدیم 
بعدا کاملا از شیطنت هامون تو مدرسه میگم 

پاسخ :

مرسی (:
چه باحال (:
خانم انار
۲۰ اسفند ۱۳:۵۱
اخی اسباب بازیهاا رو

پاسخ :

چه گوگولی ان (:
Raha .🍃
۲۰ اسفند ۱۰:۱۴
خوش به حالت چه روز خوبی داشتى همیشه ایشالله روزات خوب باشه😁❤️

پاسخ :

ممنون (:
من ...
۲۰ اسفند ۱۰:۱۳
به نظر من همینجا تو اوج حداحافظی کن:)))
بعد از عیدی هم وجود داره:|

پاسخ :

ان شالله بعد از عید ، از این بهتره (:
مترسک ‌‌
۲۰ اسفند ۰۸:۲۵
زمان ما فقط یه ذره نیشمون باز می‌شد دبیر چنان می‌زد تو سرمون که تا سیزده‌بدر گیج بودیم، الان چقدر فضای مدارس کویت شده! :))
هشتگ نسل سوخته! D:

پاسخ :

واقعا ؟! 
در این حد ؟!
آره خیلی کویت شده ، هر چند مدرسه ی ما نسبت به بقیه مدارس سخت گیری های بیشتری میکنه ! (:
هشتگ بجایی بود ((((:
خانوم فیروزه ای ※※
۲۰ اسفند ۰۶:۰۷
عنوان شاید منو وصف کرد 

پاسخ :

فقط عنوانو خونده بودی دیگه ؟! (((:
المی ...
۲۰ اسفند ۰۱:۰۰
قسمت معلم دینی ترکیدم ینی:)))

پاسخ :

خوشحالم خندیدی ((((:
آقا حسین
۱۹ اسفند ۲۳:۵۶
خوش به حالتون.
ما بچگیامون با گِل برای خودمون اسباب بازی درست میکردیم و بازی میکردیم.

پاسخ :

ممنون (:
چه جالب (:
Mahdiye ♣
۱۹ اسفند ۲۳:۵۱
O_o پتو میشسته ؟؟؟ مگه کلاس پتوئم داره ؟! D:
منم شعارتونو دوس 。^‿^。

پاسخ :

آره ، بچه ها سردشون میشه ، با خودشون پتو میارن !
البته بیشتر اول آذر و اینا کاربرد داره !
یه نوع اعتراضه به نذاشتن شوفاژ (:
amir farhad
۱۹ اسفند ۲۳:۴۹
من فقط تو کف اون دختره موندم که داشت زبان میخوند:))(اووووووووووقققققق)
یاد دوران دبیرستان خودم افتادم:))کلی خندیدم.

پاسخ :

حال همه رو بهم زد (((:
خوشحالم خندیدین (:
Tamana .....
۱۹ اسفند ۲۳:۰۷
خخخخخ کلاس تکونی 
اهوم مام از این بهونه ها درست کردیم برا در رفتن از زیر درس و کلاس خخخخخخخ

پاسخ :

بله بله ((((:
خیلی فاز داره ((:
بانــوش :)
۱۹ اسفند ۲۳:۰۴
نه خب من دوس دارم رقص و اینارو ولی جون بلد نیستم خوشم نمیومد :))
مگه نه من پایه همه چی هستم :دی

پاسخ :

آها ، اینم حرفیه ((((:
منم بلد نیستم زیاد (:
بله ، صد البته !!! (:
|♒ صابر ♒|
۱۹ اسفند ۲۳:۰۲
همیشه به خوشی و خرّمی نه فقط روزای آخر :)

پاسخ :

روزای آخرشم کافیه (:
بانــوش :)
۱۹ اسفند ۲۳:۰۱
اول فقط عنوان رو خوندم ولی دارم کلش رو میخونم :))
من زمانی که میرفتم مدرسه انقددددددددددددد بدم میومد بچه ها میرقصیدن تو  کلاس انقد بدم میومد دوس داشتم بزنم همه رو از دم نابود کنم :دی
کلا حرفا و کارایی که انجام میدین رو من بدم میومد :))
همه میگفتن گمشو از کلاس برو بیرون =)))

پاسخ :

آفرین بر شما (((:
جدی ؟! خب متقابله ، بچه هایی هم که میرقصن و شیطنت میکنن از این مدل بچه ها خوششون نمیاد :دی
(((:
بانــوش :)
۱۹ اسفند ۲۲:۵۶
مگهه روزای اخر خوش میگذره ؟ :دی

پاسخ :

حس درونیم میگه فقط عنوانو خوندی (((:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان