Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

زندگی ممکن نیست ، مگر اینکه با جنون همراه باشد ! (:

امروز از اون روزائیه که خیلی فاز به فاز میشم ، میتونم یه لحظه اونقدر عصبانی بشم که داد و فریاد بزنم و لحظه ی بعد میتونم انقدر خوشحال باشم که با صدای بلند بخندم !

کلا فازم معلوم نیست این روزا ، حالِ این روزا حالِ خوبی نیست ، بهار داره میاد و خب قاعدتاً باید خوشحال باشم ولی نیستم !

مثل یلداست ، از وقتی عزیز رفته زهرمار هممون شده ، انگار شیرینی هاش رفته و فقط تلخی نبودن عزیز مونده رو در و دیوار خونه ی همه که با هیچ خونه تکونی ای پاک نمیشه :/

بعضی آدما هستن که نباید بد بیدار بشن ، نباید هفت صبح با جیغ "چینه چینه دامنت ، تورو مولا نرو بیرون با اون قیافت" به نیابت از امیدجهان بیدار بشن !

و خب من جز همین دستم !!! ولی خب ، میشه اینو با نوشتن تمرینای ریاضی چشم پوشی کرد^_^

زنگ اول زیست داشتیم ، رفتیم آزمایشگاه تشریح ماهی ! وای انقد باحال بود ^___^

بهترین تشریحو گروه ما انجام داد :) بعد متصدی اومد بالا سرم گفت : تو یه روزی جراح بزرگی میشی !

من : (O-o)

جراحان مملکت : (-__-)

متصدی : (^__^)

خیلی حرفش چسبید ولی خب یه جورایی هم نچسبید ! چون هنوز درباره آیندم مطمئن نیستم !

هنوز نمیدونم قراره قصاب بشم یا عمله :/

زنگ دوم ریاضی داشتیم ، آخ که دقیقه به دقیقه شو با بغض گذروندیم ! 

نمیدونم چرا ولی هم من و هم رفیقم هر دو بغض کرده بودیم ، زنگ که خورد از سالن رفتیم بیرون و از هم جدا شدیم ،

دو دقیقه بعدش پشت آبدارخونه همو دیدیم !!!

اون گریه کن ، من گریه کن ! یه عرعری راه انداخته بودیم دیدنی !

یکم که گذشت برگشتیم بهم نگاه کردیم و پووووووووک زدیم زیر خنده ! واقعا مسخره شده بود قیافه هامون :/

داشتیم با چشم خیس از گریه و لب خندون (!) برمیگشتیم کلاس که بهمون گفتن واسه زنگ هنر باید بریم تو حیاط و رو یه پارچه نقاشی بکشیم !

من فقط دستمو گذاشتم در گوشم و جیغ زدم ! چشممو که باز کردم دیدم عه ؟! بقیه هم همین کارو کردن :)

یه تنگ زشت و بی ریخت با یه ماهی زشت تر کشیدم !

تازه اصلا حواسم نبود نشستم دم دفتر :/چقدر دری وری گفتم !

یه ظرف برداشتم و آبی و زرد و قرمز ریختم توش ، دستمو زدم تو رنگ و روی اکثر نقاط پارچه زدم !

خیلی باحال شد^__^ سرمو که گرفتم بالا دیدم معلم زبانم از تو دفتر میگه بهار فرار کن ! فقط فرار کن !

من هی مثل اسکلا نگاش میکردم که خب آخه چرا فرار کنم ؟!

یهو صدای معلم هنرمون بلند شد که : " میکشم بهار ! من اون بچه ای رو که با کف دست همه جارو رنگی کرده میکشم ! "

حالا من عین اینا که وسط جرم غافل گیرشون میکنن دستمو گرفته بودم پشت سرم و عقب عقبی داشتم دور میشدم که رنگا از دستم افتاد و پام رفت روش و شلوارم رنگی شد !

نمیدونم معلم زبانم به چی میخندید ، ولی لامصب انگار اومده بود سینما :/

به هر خفتی بود انداختم گردن بقیه و رفتم آبدارخونه دستامو بشورم ، همین که درو باز کردم دو تا دست رنگی کثیف اومد تو چش و چالم و صورتمم رنگی شد !

یکی از بچه ها گوشی آورده بود و همه داشتن عکس میگرفتن ، دوست نداشتم عکس بگیرم باشون ، حس بدی بهم میداد چون میدونم این عکسا دیر یا زود میفته دست مدیر :/

تو حیاط همین طوری رنگ بازی میکردیم با رفیقم که یهو سر از کارگاه درآوردیم !

بچه های هفتم سفالکری داشتن انگار ، یه ذره گل دستم بود داشتم باش پاتریک درست میکردم که رفیقم گل زد به مانتوم ، منم پاتریکو بیخیال شدم گل زدم به مانتوش !

کلا گند زدیم !!!

یک ساعت داشتیم رنگای ضد آب رو با ناخن و پنجول از صورتمون پاک میکردیم ! مانتو میشستیم ! میرقصیدیم حتی !

زنگ آخر هم انشا بود و من و رفیقم از خستگی چند ساعت قبل خوابیدیم ! آی چسبیییید ^_^

کلا روز باحالی بود ،

ساعت چهار نوبت چشم پزشی دارم ، حالا میرم باز بهم میگه دخترم چشمات ضعیف تر نشده ، خسته ای :/

-
نرم نرمک میرسد اینک بهار ...
فوتو بای می 😂✌️
۱۴ نظر
fatemeh hajihoseini
۳۱ ارديبهشت ۱۲:۵۰
طولانی -_________-

پاسخ :

تنبل !
rezvan azad
۱۸ اسفند ۰۰:۰۰
فاز له فاز میشی فیوز تپرونی دختر 
 منم امروز مدرسه به اتیش کشیدم 
نظم ازمایشگاه رو بهم ریختم 

پشا مدرسه با بچه ها اب بازی کردم 
ولی  بازهم دلم خوش نیست 
دلناخوش زندگی رو ناخوش میکنه 

پاسخ :

دقیقن ، دل خوش نکته ی مهم قضیس (:
یک آشنا
۱۷ اسفند ۱۳:۵۲
خخخخخ ، اوف عجب روز باحالی ، میدونی برای تکمیل دل خوشی ، فقط رنگ زدن به پنجره دفتر رو کم داشتی
زندگی ممکن نیست مگر با پاتریک ^_^

پاسخ :

میکشتنم آشنا 😂
مررررسی آشنا جونم 😍
مهرناز .ج
۱۶ اسفند ۲۱:۰۴
خدا عزیزتو بیامرزه. روحشون شاد
زمان ما رنگ بازی و اینا نبود :|

پاسخ :

ممنون (:
زمان ما هست (:
|♒ صابر ♒|
۱۶ اسفند ۱۹:۴۵
دیوانگی جوهر آدمی‌ست :)))

پاسخ :

بعله بعله (:
Tamana .....
۱۶ اسفند ۱۹:۰۹
مدرسه :) دوس دالمش

پاسخ :

(:
شِمِلـ ــیا
۱۶ اسفند ۱۸:۲۸
دلم برا دیوونه بازیای مردسه تنگ شد :/

پاسخ :

هاها (:
ژنیک :) :)
۱۶ اسفند ۱۷:۱۶
:)))))))
خل! :)))))))
هوا خیلی خوب شده لعنتی...!

پاسخ :

خیلی ، لامصب ...
نویسنده عشق
۱۶ اسفند ۱۶:۳۴
زندگی ممکن نیست :) مگر با جنون همراه باشد :) جنونی از جنس عاشقی :))))))

پاسخ :

عاشقی حتما ؟! (:
خانومی ...
۱۶ اسفند ۱۶:۱۸
اینجا که بهار یهویی اومده ...
الان یاد آب بازی کردن توی مدرسه و یا حتی روز درخت کاری افتادم :)

پاسخ :

نرم نرمک (((:
درخت کاری چرا ؟! 😂
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان