Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

گر تو را خاطر ما نیست ، خیالت بفرست (:

امروز از همون صب که بیدار شدم از در و دیوار میاد !

اولین قدمی که برداشتم ، روی کیلیپس دوست داشتنیم فرود اومد و قشنگ پودر شد :/

با اعصاب داغون ناشی از سردرد پنج روزه که قصد خوب شدن نداره تا مدرسه حوصله کاری نداشتم !

حتی زبان هم نمیخوندم :-" 

زنگ اول ریاضی داشتیم ، برپا گفتنِ ما به شرحیه که اول نماینده میگه بر پا ، بعد صلوات میفرستیم ، بعد یکی از بچه ها میگه "صل علی محمد" ، بعد همه جمعاً میگیم "هیچ کس نبود این آمد"

بعد یکی از بچه ها رو میزش ریتم میره و یک صدا میخونیم "وطن ای هستی من ، شور و سرمستی من..." بعد یه صلوات دیگه میفرستیم و میشینیم !

امروز معلممون حسابی عصبانی شد و کلی دعوامون کرد که خاک بر سرتون با این سنتون این وضعتونه و این صحبتا ، فک کنم کلا اول صبحی اعصابشو ریخیتیم بهم ولی فقط سر من یکی خالی کرد !

زنگ بعدی زبان داشتیم و امتحان ، کل ردیف جلویی ، بدون تملق کلشون داشتن زبان میخوندن !!!

انگار کور بود نمیدید اونارو ، من یه دقیقه -این دیگه تملق داره (:- کتابمو باز کردم گفت فیزیک میخونی ؟

گفتم نه !

گفت چی میخونی پس ؟!

منم در نهایت صداقت گفتم زبان !

منفی گذاشت ، اسممو نوشت ، توضیح فارسی نوشت حتی !

کم مونده بود خط بکشه خوب ها ، بدها ! اسممو تو بدها بنویسه :/

زنگ تفریح یه مستطیل غلط گیر گرفتم رو میزم و گرامرو روش نوشتم ، کلی به درد خورد (((:

دوست صمیمیم نشست پشت سرم که با هم تقلب کنیم ، از بیست تا تست دوازده تاشو درست فهمید !

بقیه رو غلط میگرفت اسکل :/

به عالم و آدم رسید که سوال یک ، میشه گزینه ی چهار !

ولی نمیدونم چرا لحظه ی آخر به دلم افتاد که ing میگیره و زدم سه ، رسماً گند زدم -___-

بعد از امتحان چون زود پا شده بودم ، نفر دوم یا سوم بودم ، با همکلاسی هام بجز دو سه نفر جور نیستم ، همین طوری واسه خودم تو حیاط پشتی مدرسه میتابیدم که دیدم یکی از کلاسا پره و از پشت پنجره دوستم که هشتمه داره دست تکون میده ، رفتم پای پنجره گفتم : "با کودوم خری کلاس دارین؟!"

یهو خانوم خلیلی مث چی ظاهر شدو گفت با من کلاس دارن !

ینی دلم میخواست زمین دهن باز کنه و با کسینوس زاویه شصت درجه برم محو شم :/

بچه ها کم و بیش از سر جلسه پا شده بودن ، کسایی که عقب نشسته بودن همشون به من فحش میدادن ، متداول ترین سوالشون هم این بود که "میمیردی دو تا سوال دیگه میرسوندی ماهم مینوشتیم ؟!"

دبیر صدامون زد که بریم کلاس که بین راه معاون اومد و با جدیت خاصی گفت برم دفتر ،

دفتر رفتن اصولا ً چیز کاملا عادی ایه ، این همه راه منو کشوند دفتر که فقط بهم بگه چرا مقنعم مشکیه و بخاطر این تا حالا سه تا منفی واسم گذاشته !!!

از دفتر که برگشتم ، از قیافه ی دوستم کاملا ً مشخص بود دری وری هایی که من تحویل معاون میدادمو به کامل ترین صورت ممکن شنیده !

کار با مسی که دیروز گذاشتمو امروز تو مدرسه پتینه کاری کردیم ، اولین نفر کارم تموم شد ،

به شدت بیکار بودیم که با رفیقِ فاب رفتیم و مسئولیت خطیر خاموش کردن مس های آتیش گرفته رو به عهده گرفتیم ! یه پا فوتِرَتَینِ شده بودیم ! 

فوت فارسیه ، پسوند er انگلیسی و نشانه ی مثنیش هم عربیه (:

از مدرسه که برگشتم ، کارمو نشون بابام دادم ،

گفت اینا چی ان ؟! سوسکه ؟! 

من : (-____-)

سوسک بدبخت : (@-@)

بابام : (^___*)

و چقد باحالن این روزای هیجان انگیزِ دورانِ نکبتِ نوجوانی ! (:

-

 چشم تو نرگسه ،روح تو مریمه ، چشم تو نسترن ؛

چشم تو ، دست تو ،

گلخونه ی منه ... (:

۱۱ نظر
fatemeh hajihoseini
۳۱ ارديبهشت ۱۱:۳۴
روز مزخرفی بوده کلن -_-
اون کلیپسه T_T
یک آشنا
۰۴ اسفند ۱۶:۲۶
ببین ، بعضی روزا آدم باید جاخالی بده ! 
مثل همون روز تو  ، اولین اتفاق بد ، باعث میشه اونایی هم که کمین کردن بریزن سر آدم واسه همین کلا اون روز رو جاخالی میدی :)
+ببین عجب راهکاری به دستت دادم ها

پاسخ :

دقیقا !
دمت گرم ، یدونه ای دوست من (:
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۰۳ اسفند ۲۱:۳۲
خخخخخ چ روزه گندی داشتیاااا

ماهم دیروز کار با مس داشتیم پتینه کاری موند واسه جلسه بعد

خدااااایاااااا نسل این معاونارو منقرض کن دلم ازشون خووووووووونه

پاسخ :

خیلی (:
الهی عامین (:
مهرناز .ج
۰۳ اسفند ۲۱:۰۲
با کدوم خری کلاس دارین
وای 😂 

پاسخ :

😂😂😂
Tamana .....
۰۳ اسفند ۱۹:۴۵
هعی  این معلمای سه نقطه بوق  خوشی نمیزارن واسه ادم که

پاسخ :

والا :/
mahya B.M
۰۳ اسفند ۱۹:۳۰
واااااای خدا بگم چیکارت نکنه.اون تیکه که به دوستت گفتی با کدوم خری کلاس دارین عااااااالی بود:-)))
حداقل اون معلم خرتون نمیگفت با من کلاس دارن:-))
همیشه پر انرژی باش همیییییشه عزیزم

پاسخ :

مرسی محیا جون (:
چشم (((:
مترسک ‌‌
۰۳ اسفند ۱۸:۰۰
این‌که گفتی کل کلاس شلوغ کردن اما سر تو یه نفر خالی شد یاد یکی از استادامون افتادم :))
کلاً هر مثالی می‌خواست بزنه از من مایه می‌ذاشت، می‌گفت مثلاً مترسک فلان و مترسک بیسار و خلاصه تا آخر ترم 8 باری منو کُشت و 14 باری تا پای مرگ بُرد و آوردم و 3 بار هم گفت پس امروز نهار خونه مترسک مهمونیم! آخر ترم هم گفت حلالم کن، دیواری کوتاه‌تر از تو پیدا نکردم! :D

پاسخ :

اینم همین طوریه !
قبلا باش کلاس میرفتم با من احساس راحتی میکنه :-"
(:
اشی مشی
۰۳ اسفند ۱۷:۱۰
اصن انرژی و حس خوب داره بارش میکنه از ما :)

پاسخ :

یس یس (:
طاها میرویسی
۰۳ اسفند ۱۷:۱۰
تو کلّا میدونی شانس چیه؟ (فک نکنم :) )

پاسخ :

نه نمیدونم !
اشی مشی
۰۳ اسفند ۱۶:۳۷
البته روزهای جوانی هم به از نوجوانی نیستا..همون 💩

پاسخ :

کلا زندگی => 💩
پری بانو
۰۳ اسفند ۱۶:۲۷
روز های نوجوانی عَنِین هستند !
ترجمه ش با خودت :|

پاسخ :

💩 ای ؟!
اره ، ولی میشه تحملشون کرد (:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان